X
تبلیغات
خاطرات خیس من!!!














خاطرات خیس من!!!

هربار که کودکانه دست کسی راگرفتم.گم شدم.ترس من از گم شدن نیست.ازگرفتن دستیست که بی بهانه رهایم میکند

نمیدونم از کجا باید شروع کنم...

از حال خراب این روزام یا از شبی که پیمان به محمد گفته بود که هرجوری شده بهم برسه...

خیلی وقت بود ک توی ف.ب دنبال زنگیم میگشتم تا اینکه دیدمش خیلی اتفاقی...

با ذوق به عکساش نگاه میکردمو از خوشحالی گریم گرفته بود...چقدر من ساده بودم که عاشقش بودم چقدر احمق بودم که به فاطی اعتماد کردم و گفتم جلوی خودم پیمانو ادد کردو شروع کردن به چت کردن...

هی اسم منو میوورد فاطی ولی آخرش که شماره داد زنگ زد داد زد که من از اول تورو میخاستم نه شهرزاد...

از16/5/92تا امشب با هم رفتن بیرون زنگ میزنن اس میدن و این وسط فقط منم که ناظره این روزام...

تمام حاصل عشق 7 ساله ی من این بود....تمام آرزوم خوشبختیشه نمیخاست منو زوری که نبود تنها آرزوم شادیشه...

پایان

چهارشنبه بیست و سوم مرداد 1392| 23:15 |شهرزاد|

یـه جـایی تـوی قــلبم هـست ..
کـه بـا خـودم عــهد کــرده بـودم دیـگه هـیچکسـی ُ توش راه نــدم ..
اعــــتراف مـیکنم !
جــلوی " تـو " کــم آوردم !
بـه خـودم تـبریک مــیگـم !

پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1392| 14:26 |شهرزاد|

بعد از این همه وقت اومدم بگم خدایا ازت ممنونم بابته همه چی...اینکه این چند وقت تنهام نزاشتی و کنارم بودی...

ازت ممنونم که باعث شدی حس واقعیه عشقو از امشب درک کنمو بچشم....دوست دارم ممنونم ازت میدونم الان از زبونش نشنیدم ولی حرفای دوسته صمیمیش واسم سنده....




گاهـــی … میان وسعــــــــت دستان خالیـــم حس می کنــم … تمــــــــام دار و ندارم نگـاه توســـت….! .

چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1392| 1:43 |شهرزاد|

                                 only for you

 

درد دارد وقتی من عاشقانه هایم را اینجا می نویسم دیگران می ایند.... می خوانند...یاد عشقشان می افتند...وتو.........

 هنوز هم بیخیالی!!!!!!!!!!!!!

 

پنجشنبه هفتم دی 1391| 19:57 |شهرزاد

تابستونم داشت میومدو من از اوایل تابستون حدود دوهفته رفتم خونه مامانجون.امیرو کلا خاله هام همه بودن...

یه روز که خونه رو کرده بودیم پیست رقص امیر داشت با مامان میرقصید که وایساد وسط گفت:با آهنگ بعدی قراره یکیو سوسک کنم.کی حاضره بیاد وسط؟

یه نگاه به دورم کردم دیدم همه نشستن گفتم:امیر میام به شرطی که وسطش خودت بکشی کنار گفت:تو بیا نترس کاری میکنم زود تر از من بری کنار.

جفتمون داشتیم میرقصیدیم که اخر کار اونم وایساد به دست زدنو بیخیال رقص با من شد...بعدشم اومدم برم تو آشپزخونه گفتم:دیدی کم اوردی؟؟؟

گفت:اگه راس میگی باdance againجنیفر بیا ببینم چی کاره ای!

چون میدونسم از ژسش برنمیام به کل خارجیم صفر بود بیخیالش شدم که اون خودش ادامه داد.نشستم کنار دست عروس خالم که بی مقدمه گفت:خیلی بهم میاین!!!

-کی و کی؟

-تو وامیر!

-وا برو بابا دلت خوشه ها...اون غول بیابونی من جوجه اووووووووووووووه تازه امیر داداشمه...

-از من گفتن بود

-ازمنم که نشنیدن!:)

رفتم توی اتاق امیرم اومد...

-اینم تابستون جوابت چیه؟

-امیر هرچی فک  میکنم میبینم نمیتونیم نه من نه تو خودت که جریانه همه چیو میدونی از هم جداشیم بعدا خودمون داغون میشیم...من الانشم عذاب وجدان دارم من دارم به اونی که عاشقانه دوسش دارم خیانت میکنم امیر...

-جدانمیشیم مهم منوتوئیم شهرزاد...بقیه هر چی میخوان بگن بگن...

-امیر نه.دلم جای دیگس توروخدا نزار بهش حتی شده با فکر خیانت کنم....داداشم بمون.

-من دوست داشتم از ته قلبم جای اونم برات پر میکردم اما حالا که تو اونو دوس داری آسایشت برام مهمه پس میشم همون داداشی که بودم شهرزاد توروجون خودش اگه مشکلی برات پیش اومد روی من حساب کن نزار حس کنم غریبه ام...

-امیر خیلی دوست دارم بعنوان داداش ببخش منو فقط دلت از من نگیره تو همیشه جات تو قلبمه داداشی گلم...

-مواظب دلت باش ببین دست کی میدی ببین لیاقت داره یا نه...روی من حساب کن...

داشتم از بغض خفه میشدم صداش از بغض دورگه شده بود فقط سرمو تکون دادمو رفتم توی تراس وایسادم تا یکم هوابخورم...

توی اون یک ماه اتفاق خاصی نیفتاد جز شب احیا که رفتیم مسجد رفتم ساعت۱وضو بگیرم دیدم با من اومد بیرون بعدشم یکی از همون لبخندارو زدو سرشو تکون داد یه چشمکم زدو رفت...

بعداز اونم هیچی تا۹شهریور که واقعا داغون شدم...فهمیدم اصلا تکلیف خودموخودشو نمیدونه وقتی با هزار عز و جز مامانمو راضی کردم که از اون کوچه بریم باهاش چشم تو چشم شدم اما منو ندید نخواست که ببینه فرداشم تولد فریناز بود...توی تولد چیزی حس نکردم اما همین که برگشتم خونه اون صحنه ها جلوم جون گرفتن و عذابم دادن مامان داشت حرف میزد که زدم زیر گریه حالا گریه کن کی گریه نکن با مامان حرف زدم آروم نشدم با سبا حرف زدم یکم آرومم کرد و بعدشم با سمانه که خودش بهم زنگ زد وقتی فهمید ناراحتم....

الانم منم و خودم و یک سال پراز دغدغه یکسالی که منو به آرزوهام نزدیک میکنه توی این چندوقت فمیدم عشقم به پیمان از سر هوس نبوده شاید یه طرفه باشه اما از طرف من محکمه...

هنوزم فک کردن به کسیو خیانت به اون میدونم هنوزم من همون شهرزاد عاشقم شهرزادی که توی آخرین جواب آزمایشش خبری از مریضی نبودو خوب شده بود...صلاح خدارو نمیدونم توی چیه اما من نباید تا امروز میبودم اما موندم الانم از خودش میخوام اگه قسمتو خوشبختیم با پیمانه بهش برسم اگرم نه که...

حالا دیگه بچه نیستم۱۷سالمه اما هنوز توی عالم بچگی سیر میکنم با یه دل شکسته منتظر پیمانم میمونم...

 

 

/پایان/

============================================================

دوستای گلم از همتون ممنونم که توی این مدت خاطراتمو خوندین خط به خطشو و نظراتونو گفتین...سال تحصیلی خوبیو واسه همتون آرزو میکنم مواظب خودتونو خوبیاتون باشید

(نظرات پست۲۷)

 

 

تمام لحظه های پاییزیتون پر از خش خش آرزو های قشنگ...

جمعه سی و یکم شهریور 1391| 23:42 |شهرزاد

یبار که خیلی باحال شد...عصبانی داشتم میرفت سمت سوپر که ماکارونی بخرم داشت با دوستاش حرف میزد اومد دنبالم توی کوچه کسی نبود یکم که گذشت حس کردم صدای پاش نمیادمنم داشتم حرف آماده میکردم که تحویلش بدم...شونه هامو بالا انداختمو رفتم توی مغازه.چیزایی که میخواستم بخرمو خریدمو اومدم بیرون...دیدم بله مامان بزرگش دیدتش گرفتتش به باد حر پشت مامانجونش به من بودو روی پیمان به من.ناخودآگاه نیشم رفت تا بناگوشم که ضایع شدو توی اون موقعیت کلی دعا به جون مامانجونش کردم که منو از دست نوش نجات داد

 حالا مونده بودم بین دوراهی.از اونطرفم مامان هنوز از علاقم به امیر خبر نداشتو این یکم نگرانم میکرد...

دلمو زدم به دریا ویه روز عصر که با مامان داشتیم پفک میخوردیم گفتم:ماماااااااااان؟

-بله؟

-خدایی مرگ من شده قبل از بابا عاشق کسه دیگه ای بشی؟

-چرا اینو میپرسی؟

-بگو تا منم بگم.

-آره پسر خالم.همه میگفتم مثه داداشته اما من عاشقش شده بودم و گوشام کر شده بود که این علاقم یه طرفه بود و موقعی که ازدواج کرد داغون شدم.

-دروووووووووووووووووووووووغ؟

-نخیر راست!

-چه جالب دقیقا عین من:)

-کی؟ پیمان؟اونکه فامیلت نیس!

-نه منم چندوقته حس میکنم پسر خالمو دوس دارم:)

-شهرزاد؟کدومشونو؟امیر؟

-متاسفانه آره.همون شتر بی احساس.

-شهرزاد این قضیه نشدنیه خودت که بهتر میدونی

-اما من دارم کم کم حس میکنم دوسش دارم.پیمان که مال من نمیشه...

-شهرزاد نشدنیه.ضربه میخوری نزار غرورت له شه.تو که بهتر از همه چی خبر داری.عمرا اگه۱درصد این اتفاق بیفته!من همیشه حس میکردم تو شاهینو دوس داری...

-شاهین؟؟؟؟عمرا اون جای داداشه منه مامان...اما امیرو دوس دارم.

-شهرزاد من این راهو رفتم.هم شوهرخواهرمو میشناسم.هم شوهره خودمو.وابسته نشو بهش.

-خدا هیچوقت واسه من نمیخواد دقت کردی؟دارم از خودمم متنفر میشم اه

رفتم توی اتاقو درو بستم به پریسا اس دادم مامانم آب پاکیو ریخت روی دستم پریسا.یکم دل داریم دادو تصمیم گرفتم به امیر هیچی نگم...تا به وقتش...

امتحانای خرداد شروع شدنو منم سخت مشغول درس خوندن که ترم قبلمو جبران کنم...

یه روزش پیمانو دیدم که از جایی برمیگشت اون منو ندید اما یبار افتضاح شد امتحانای آخرم بود که یه روز صبح توی راه داشتم با کتاب زبان فارسی میرفتم...سرکوچه سرمو اوردم بالا و چشمم افتاد تو چشمه پیمانو کتاب تالاپی افتاد کنار یه گودال کوچولو آب خداروشکر توش نیفتاد.یکی از همون لبخندای پیمانی واقعیشو زدو منو گذاشت تو خماری...

امتحانا تموم شدنو من موندم بین بدترین دوراهی زندگیم...بودن با عشقی که دوسم داره!موندن به پای کسی که تکلیفش با خودش معلوم نیس...

.

.

.

ادامه دارد

.

.

.

يك نفر ..... يك جايي..... تمام روياهاش لبخند توست و زماني كه



به تو فكر مي‌كنه احساس مي‌كنه كه زندگي واقعا با ارزشه پس هرگاه



احساس تنهايي كردي اين حقيقت رو به خاطر داشته باش يك



نفر ..... يك جايي..... در حال فكر كردن به توست!!!

جمعه سی و یکم شهریور 1391| 16:14 |شهرزاد

اونشب بعداز رفتن فریناز خیلی فک کردم که چی شد که به اینجا رسید اما به نتیجه ای نرسیدم.

حالا که فریناز همه چیوگفته بود ته دلم روشن بود که منوپیمان مال هم میشیم دیگه مانعی بینمون نبود

همونطور که قول دادم به خودم و امیر تصمیم گرفتم نزارم امیر بشکنه پس نمیتونسم مستقیم بهش بگم بخاطر همین اس میداد جوابشو نمیدادم حدودا دوهفته ای از این قضیه میگذشت که یه چهارشنبه با مامان رفتیم خونه ی خاله.اولش که امیر خواب بود کلی آهنگ باصدای بلند گذاشتیم تا بیدار شد...

از در اتاق که اومد بیرون جا خوردم!ته ریش داشت...امیر هیچوقت نمیزاشت ریشش یه ذره یه کوچولو حتی دربیاد حالا این شکلی بود...

بهش سلام کردمو دست دادم گفتم:ااااااااااااااااااااااااااااااااااااای چندش با اون ریشات

مامانمم بهش گفت:امیر خاله این چه ریختیه مثه هپلیا شدی...

رفت دست انداخت گردنه مامانمو گفت:خاله قربونت برم مگه اعصاب واسه آدم میمونه؟

بعدشم نشست با مامانم به حرف زدن منم رفتم اونطرف نشنوم فکرم مشغول نشه!!!

 خودم خودمو میخوردم که چرا اینطوری کردم اما خب از بازی دادنش که بهتر بوداینطوری راحت تر با خودش کنار میاد...

شیدا داشت عشق ممنوعو میدید منم سرم گرم بودو توی فکرو خیال غرق شده بودم...که با صدای امیر برگشتم طرفشون.

-خاله میخوام برم نهالو بگیرم بنظرت خوبه؟یا از سرشش زیادم؟

-خاله خیلی خودتو تحویل میگیری...با این قیافه هپلی حتما بهت بله میده شک نکن.

نیشم رفت تا بنا گوشم که شک نکنه از حرفش یکم دلم لرزید...

گفت:چیه میخندی؟

-گفتم:تو فکر حرفتم الان کاملا دارم معنی آرزو برجوانان عیب نیسو درک میکنم با اون ریشت:)

-نه آخه من جوابتو چی بدم نصفه نیمه؟؟؟اگه ندیدی بله بده

-امیییییییییییر بار آخرت باشه به من میگی نصفه نیمه.اگه دادن تو بگیر دودستی اصلا خودم واست میام خواستگاری چطوره؟

سرشو تکون دادو رفت طرف آشپزخونه یکم که گذشت دیدم نیومد گفتم برم از دلش دربیارم رفتم دیدم تندتند داره خامه شکلاتی میخوره.

-امیییییییییییییییر به منم بده کوفتت شه اگه تنها بخوری.

قاشقشو گرفت سمتم:بیا بخور

-اااااااااااااااااااااااااای هوووووووووووووووق دهنی برو خودت بخور

-خب برو قاشق بیار.

-تو با من چته؟قرار شد اگه همه چی تموم شد داداشم بمونی نه؟

-شهرزاد بازم فک کن نزار تموم شه نزار بهم بریزم.تا تابستون فک کن. خب؟

-امیر؟میخوای بازیت بدم؟دلم جای دیگس نزار الکی امید داشته باشیم.تورو خدا امیر...

-تا تابستون...

اینو گفتو رفت بیرون...من موندم بین دو راهی ازبس چندوقت میخواسم کنارخودم تصورش کنم حالا یکم بهش دلبسته بودم.غم توی چشماش اذیتم میکرد اون احساساتی بود حقش نبود...خدایا خودت کمکم کن.

اونشب طرفای۱۰بود برگشتیم خونه.

فردا صبحش با مشورت پریسا به امیر اس دادم ریشاتو بزن چهرت گرفته شده.

-حوصله ندارم.همینجوری خوبه.مگه وقتی گفتم موهاتو کوتاه نکن نگفتی موهای خودمه اختیارشو دارم؟

-حالا من یه چیزی گفتم بزن دیگه خدایی مثه این بچه مثبتا شدی.

-بگو موهاتو کوتاه نمیکنی؟

پریسا گفت که حرفشو گوش نکنم محال بود کوتاهشون کنم اما گفتم:باشه شاید تصمیمم عوض شد

-باشه منم میزنم ریشامو.شهرزاد کوتاه نکنیا...

عصرش مامان به خاله زنگ زد خاله گفت:شیداوامیربین همه خاله ها فقط به حرف تو گوش میدن امیر صبح که رفت حمام ریششو کامل زد...

خوشحال شدم از اینکه حرفم واسش ارزش داشته...

از مامان خجالت میکشیدم ازاینکه نگفته بودم بهش که چی شده...احساس گناه میکردم...

اون وسط یه روز طرفای ظهر که بامامان داشتم میرفتم دکتر پیمان داشت از دانشگاه برمیگشت که مامانمو از دور با فاطی اشتباه گرفت من دیدم تندتند داره میاد طرفمون گفتم وای این چرا اینطوریه؟به راهمون ادامه دادیم یکم که نزدیکمون رسید مامانو دید و فهمید چه اشتباهی کرده!!!:)

رفت زود پشت دیوار که مامان فهمید گفت:نگاش کنا قایم موشک بازی میکنه.شهول برم سک سک کنم؟

-مامااااااااااان بیا بریم!

این قضیه به همینجا ختم نشدو چندباردیگه هم به محض اینکه اومد حرف بزنه یکی سر میرسید...

.

.

.

ادامه دارد

.

.

.

یه پاییز همون فصل هوای دونفره نزدیک میشیم...

طلب صبر واسه ی تک نفره ها...

=================

پست بعدیو تا ساعت۵ میزارم!نظرا پست۲۷

جمعه سی و یکم شهریور 1391| 15:19 |شهرزاد

هنوز امیر جریان کامل منو پیمانو نمیدونس...فقط میدونس اونی که اینطور دوسش دارم همسایمونه و از بچگی مثه داداشم بوده . بعد...

بعداز برخورد فراز که رفتم ت خونه درختی گفتم به امیر بگم بیاد همه چیو بش بگم...اسم اشتباهی رفت واسه سمانه که اونم بد برداشت کردو خلاصه نزدیک بود دعوا بشه که نشد...

به امیر اس دادم"بیا تو خونه درختی فقط شاهینو فراز نفهمن"

یه ربع بعد اومدش...مطمئن بودم اگرم آسا نبودو تنها بودیم هیچ اتفاقی نمیفتاد امیر بهتر از این حرفاس...

امیر اومد بهش گفتم نمیدونم از کجا شروع کنم از چی برات بگم فقط نمیخوام بازیت بدم نمیخوام دلتو بشکنم نمیخوام آهت پشت سرم باشه که دلتو شکستم ببخش منو بزار با خودمو عشقم کنار بیام یه مدت تنهام بزار اگه تونسم باهات کنار بیام جاشو میدم بهت اگرم نه...

امیر گفت:شهرزاد؟؟؟؟منکه گفتم منتظرت میمونم.من هیچ حرفی ندارم عشقم به تو مقدس تر از اینه که بخوام کسیو که واقعا دوسش داری ازت بگیرم.تا خودت نخوای من حرفی نمیزنم...

اون شب واسه امیر گفتم همه چیو از اول شروع کردم به گفتن جاهایی که گریم میگرفت کلافه میشد اما چیزی نمیگفت سخت بود براش منی که دوسم داره بشینم از عشقم به کسه دیگه بگم...

اونشبم مثه شبای دیگه گذشتو اومد جزو خاطرات قشنگم خاطرم توی جایی که بوی باباجونو میداد خونه ای که باباجون ساخته بود...

چند روز بعدش بود وقتی از مدرسه برمیگشتم پیمانو علی داشتن حرف میزدن که نزدیکشون که شدم پیمان بلند گفت:آره علی سوتفاهم خیلی بده مخصوصا وقتی که نتونی توضیح بدی به طرفت که چی شده و قراره بشه...

علی از همه جا بی خبرم گفت:وا پیمان؟خوبی تو؟دارم میگم پس همون دانشگاه...قبول شدی اینا رومیگی؟

نیشم رفت تا بناگوشم تو دلم گفتم علی دمت گرم قشنگ ضایع شد...:)

یکم دور شدم اما هنو صدای جروبحثشون میومد...ومنم ناراحت از اینکه نمیشنوم...

حدودا یه هفته از این جریان میگذشت که یه شب جمعه که هوا بارونی بود فریناز زنگ زد خونمون بعداز کلی حرف فلششو بهونه کرد که بیاد خونمون.

دقیقا جمعه ای بود که چهارشنبش همه چی بین منو سمانه تموم شده بود و من اعصابم از حرفایی که بینمون زده شد داغون بود دوشنبشم امتحان شیمی داشتم همه ی اینا به کنار فرینازو کجای دلم بزارم؟

خلاصه نیم ساعت نشد اومد.اوه اوه چه قدیم کشیده بود رفتم جلوی در مثلا استقبالش...

-سلام شهرزاد.خوبی عزیزم؟چقد عینک بهت میاد!!!

-وا فریناز؟همه برعکسه حرفه تو رو میزنن.منکه خوبم.تو خوبی؟

-آره عزیزم.

رفتیم تو مامان میوه اورد و یکم نشست با فریناز حرف زدو فهمیدم چقد از فریناز دور شدم چقدر مشکلات دوست صمیمیم زیاد شده...

مامان از اتاق رفت زود به پریسا اس دادم:ملکه عذابم اینجا فریناز:(

گفت:وای سلامه منو بش برسون سراغه پیمانم بگیر ازش

-پریساااا مواظب باش تیکه تیکه نشی

-برو بچه جون سلامه منومخصوص برسون بهش

از حرفای پریسا خندم گرفته بود اما زود خودمو جمع کردمو با فریناز شروع کردیم حرف زدن...

از پسری میگفت که دوسش داره و دقیقا داره توی دانشگاه پیمان اینا معماری میخونه اول اسمشو نگفت رفت سر اصل قضیه قلبم میکوبید توی سینم پس درست بود همه چی وای خدایا نه توی ذهنم فرینازو کنار پیمان تصور میکردم که با گفتم اسم علی منو به خودم اورد...

-خداروشکر

-واسه چی شهرزاد؟

هان؟هیچی همینطوری.

بد سوتی دادم از ساعت۸اومدن فریناز همانا و نرفتنش تا ساعت۱۲ همانا...

یکم که گذشت دیدم رفت توی فکر!

گفتم:کجایی تو دختر؟

گفت:شهرزاد من یه عذر خواهی بهت بدهکارم!

-چرا؟

-بخاطر تمام وقتایی که میدونسم پیمان میخوادت اما از حسودی طاقت نداشتم باور کنم

-بیخیال گذشته ها گذشته.

-نه شهرزاد من عذاب وجدان دارم از همون اولم تو وپیمان مال هم بودین این من بودم که نمیخواسم بهم برسین به قرآن بودن اون زیر پنجره ی اتاقم اتفاقی بود من تا وقتی گفتی نمیدونسم خونه ی خالم بودم.شهرزاد میبخشی منو؟

بغلش کردمو گفتم:نبینم فرینازم اینطور بغض کنه آره قربونت برم بخشیدن نمیخواد اونا همش از سر بچگی بوده

اشکشو پاک کردو گفت:شهرزاد جبران میکنم هرجورشده باشه...

.

.

.

.

ادامه دارد

.

.

.

.

عـــ ــ ــکس تـــــــو را


به سقفــــــ آسمــ ــ ــان سنجــــاق میکنم


حال که ایــــن روزهـــا


از فرط دلتنـ ــ ـگی


چشمانـــم مدام رو به آسمــ ــ ــ ـان استـــــــ


بگذار تــــــو در قابـــــــ چشمانــــم باشی...

==========================

سلام دوست جونیام

لطف کنید نظراتونو همون پست۲۷ بزارین مرسی

تا فرداشب همین موقع خودتون سر بزنید که انشاالله تموم شده دیگه

پنجشنبه سی ام شهریور 1391| 23:59 |شهرزاد

تمام اونایی که باهاشون رفتیم شیراز اومدن توی باغ جا واسه پارک ماشین نبود دیگه از بس زیاد بود ماشینا.کل راهو که من خواب بودم اما وقتی رسیدیم توی باغ با دیدن اون خونه درختی که یادگار باباجون واسه منو شاهین بود خواب از سرم پرید رفتم اونجا پره خاک بود گفتم امروز که اونجاییم باید درستش کنم.اومدم پایین برگشتم سمت ساختمون باغ وسایلمو گذاشتمو به زور دوتا لقمه صبحانه خوردمو رفتم طرف خونه درختیه...یکم تمیزش کردم با همون یه ذره وسایلی که توی انباری بودو طرفای ساعت۱۰ بود که صدای امیر توی گوشم زنگ زد...

خاله خاله ما اومدیم...

یا خدا اینا که قرار نبود بیان!!!کی اومدن آخه؟حالا من با چه رویی نگاش کنمو چه جوابی بدم بهش که جواب اس هاشو ندادم؟

با گفتن خدایا خودت کمکم کن رفتم طرف ساختمون...

شیدا با دیدن من اومد بغلم کردو گفت:خواهره گله من چطوره؟

گفتم:توپه توپم...تو چطوری عخشم؟

گفت:منم که خوبم کلی واست سوغاتی اوردم.لواشکم جزئشون هس:)

از بچگی عاشق سوغاتی بودم کلا کادو زیاد دوس دارم:))))

همینطور که شیدا دست انداخته بود گردنم داشتیم میرفتیم طرفه اتاق که صدای امیر اومد...

سلام عرض شد خانومه غرغرو ی جوجه کوچولو!!!

گفتم:سلام امیر خوبی؟عیدت مبارک غول بیابونی!

گفت:دوباره گفتی غول بیابونی؟بگیرم همین وسط لهت کنم؟

گفتم:من زورم بیشتره

دویدم توی باغ بابا اینا داشتن والیبال بازی میکردن و خلاصه هرکسی سرش به کار خودش مشغول بود...

ظهر بعداز اینکه ناهار خوردیم من تنهایی رفتم توی باغ و رفتم نزدیک اون درخت توت بزرگه ته باغ.یکم نگاش کردم دیدم وای خدایا داره چشمک میزنه چیکار کنم چیکار نکنم تصمیم گرفتم برم ازش بالا...خوبیش این بود جای پا داشت نشستم وسطشو از تو جیبم یه بسته پاستیل دندونی که دور از چشم مامان خریدمو خوردم توی همون حینم به سمانه اس میدادم دیگه همه میدونسن من عشقم بالای درخت رفتنه.یک ساعت ونیم نشستم اون بالا به دید زدن که دیدم گوشیم داره زنگ میخوره...

مامان بود:تو کجاااااااااااااااااااایی؟

گفتم:وایسا رادارمو بکار بندازم...خب بالای درخت ته باغ

-تو اونجا چیکااااااااااااااار میکنی؟نمیگی بیفتی یه بلایی سرت بیاد کسی نیس اونجا؟

-نووووووووووووووووووچ.جام خوبه میام حالا

-شهرزاد همین الان میای پایین زود باش تا سه میشمرم اومدیا

-تا۳زوده تا۱۰۰ بشمر اومدم

-شهرزااااااااااااااااااااااااااااااااااااد

-باشه باشه اومدم.

ای خدا چه کاری کردما.آخه اینجا هم جا بود؟حالا چطور بیام پایین؟

چاره ای نبود زنگ زدم به بابا.

-بابایی بدو بیا من بالا درخت گیر افتادم

-بله میدونم.دارم میام گربه خانوم

بابا و امیرو عمو اومدن بابا یکم که اومدم پایین بغلم کرد منم دیگه حسابی از خجالتش درومدم با یه بوس سفت...

شاهینو پسردایی محترمشون تا شب منو گربه صدا میکردن که بار آخر فراز گفت:جای میمون بالای درخته نه گربه شاهین...

از پرویی این بشر خونم به جوش اومد گفتم:تو که عرضه همونم نداری بدبخت همش عین کرگدن میخوریو راه میری...درضمن میمونم خودتی...

گفت:به کی گفتی کرگدن؟به من؟

گفتم:بله دقیقا با خوده شما بودم شباهتتون زیاده بهم...

امیر که تا اون موقع داشت نگاه میکرد گفت:فراز شهرزاد بسه دیگه تمومش کنین...

از عصبانیت رفتم توی خونه درختی تنها کسی که فهمید مامان بودوآسا که دنبالم اومد...

.

.

.

ادامه دارد

.

.

.

.

تقصیر هیچـڪس نیستـــ...

بــہ نام عشق جسمتـــ را لگـבمال بوسه هاـے هوس آلوבشاטּ مـ ـے ڪننـב...

و بــہ نام عشق فراموشتـــ مـ ـے ڪننـב...

تقصیر هیچـڪس نیستـــ...

بــہ نام نجابتـــ بایـב سـڪوتـــ  ڪنـ ـے...

و بــہ نام صبر ڪرבטּ از בروטּ ویراטּ شوـے...

پنجشنبه سی ام شهریور 1391| 23:11 |شهرزاد

روز چهارم عیدبود که دیدم خیر انگار فایده نداره قراره همینطور ادامه بدن به قهر بودنشون خودمو زدم به دنده ی بیخیالیو رفتم حمام زیر دوش آب سرد...صدای مامانوبابا رو میشنیدم که داشتن حرف میزدن گفتم ولشون کن الان حرف میزنن دو دیقه بعد قهرن...

رفتم زیر دوش صداها و حرفا توی سرم میپیچید این شهرزاد نبود که اونطور با امیر حرف زد کاش میشد ازش معذرت خواهی کنم اما نه ولش کن پسره پرو میشه...!

حدود۲ساعت تمام توی حموم بودم که صدای مامان اومد زد به درو گفت:شهولم کی میای بیرون؟

گفتم:همینجا جام خوبه حوصله ی بیرونو ندارم...

گفت:درو باز کن کارت دارم!

درو باز کردمو گفتم:بله؟بیام بیرون قهره تووبابارو نگاه کنم؟نمیخوام من تا شب همینجام:(

گفت:مسخره آشتی کردیم بیا بیرون ناهار بریم بیرون...!

نیشم رفت تا بناگوشم..گفتم:بگو مرگ شهرزاد؟!!!

گفت:به جونه خودت حالا زود بیا بیرون که بریم رستوران:)))

گفتم:باشه اومدم...

رفتم زیر دوشو گفتم خدایا یعنیا عاشقتم دمت گرم بازم نزاشتی بیشتر از۴روز بشه...

رفتم بیرون کارامو کردم دیدم بابا داره با عمو میحرفه(شوهرخاله فری)ودارن برنامه ریزی میکنن واسه شنبه عصر که راه بیفتیم طرف شیراز...داشتم ذوق مرگ میشدم.موهامو خشک کردم لباسامم پوشیدمو افتادم رو مبل که مامان اینا بیان بالاخره بعداز۱ساعت رفتیم طرف رستوران شهرزاد:)

توی راه خیلی خوشحال بودم که دوباره جو خونه صمیمی شده مامانجونم چون نمیتونس جای شلوغ باشه ترجیح داد خونه بمونه که براش غذا بگیریم...

رفتیم ناهار خوردیمو برگشتیم خونه ناهاره مامانجونو دادیمو دوباره رفتیم بیرون یکم خرید واسه توی راه کردیمو طرفای ساعت۱۱بود که رفتیم خوانسالار اما اینبار با خاله فری ایناوکلی خوش گذروندیم و بابا وعمو تمام قولو قراراشونو واسه ی فردا عصر گزاشتنو برگشتیم...

همه چی خوب بود که دقیق یادم نمیاد فردا عصرش که با عمواینا رفتیم باغ رضوان تا از اونور بریم شیراز چی شد که دوباره مامانو بابا باهم سروسنگین شدنو روز از نو روزی از نو خداروشکر توی راه زیاد جدی نگرفتمشونو سرمو به بچه ها گرم کردم جاده ها ترافیک شدید بود و عصر که ما راه افتادیم فردا صبحش رسیدیم شیراز...اونجا رفتیم خونه ای که اون۶۰نفراجاره کرده بودنو دیدم یا قرآن چه خبره اینجا...از همه بدتر آقا شاهینوپسر دایی محترمشون بودن که این پسر دایی جون بطور جدی روی اعصاب من از بچگی اسکیت بازی میکرد و جفتمون از هم بدمون میومد...

روزاوشبای قشنگی بودن مخصوصا موقع شامو ناهار که میرفتیم رستوران دور میزدیم جامون نمیشد برمیگشتیم بیرون و کلا معروف شده بودیم همه جا۶۰ نفر آدم باهم بودن هنوز مامانوبابا سروسنگین بودن اما خب حفظ ظاهر میکردن جلوی بقیه...اینقدر اونجا شلوغ بود که مامان وایمیساد روی اوپن سوت میزد میگفت از پایین گفتن بپوشین بریم بیرون:)))

کلی خوش میگذشت بهمو بیخیال مامان باباشدم.شبا موقع خواب ۶تابچه نصفه نیمه دور تا دور من میخوابیدن تکون میخوردم میگفتن کجا خاله؟

خلاصه همه چی خوب بود جز یه شب که با حالت قهر از دست پسرخاله بابام از رستوران اومدم بیرونو رفتم نشستم توی ماشین هرکیم گفت بیا شام بخور محل نزاشتموگفتم سیرم گشنم نیس...

دعوا واسه موهای من بود موهام خیس بود فقط دوتا بغلمو با کیلیپس کوچیک جمع کردم بقیش از زیر شال بیرون بود رفتم از سلف سالاد بردارم پسره گفت شنل قرمزی موهاش فر بود پس مانمیدونسیم؟؟؟؟

جوابشو ندادم اون از گوشای پسرخاله بابام دور نموندو گفت:موهاتو بکن تو

گفتم:خیسه بعدشم کش ندارم.

گفت:یکاریش بکن.

منم آمپر چسبوندم کلا تا خود بابا اینا زیاد از فضولی های این خوششون نمیومد منم گفتم:عمو بابام دید اینجوری اومدم چیزی نگفت الانم نمیخوام حرفی بزنم شر شه پس موهام همینطور میمونه...:(

گفت:یکی یدونه ای دیگه.

منم عصبانی سوییچو از جلوی بابا برداشتمو رفتم تو ماشین هرچی مامانوبابا اومدن گفتم من سیرم آخرشم ساعت۱ونیم شب گشنم شد غذا خوردم...:)

تا روز۱۲اونجا بودیمو قرار بر این شد که همه۱۳بدر بیان باغ باباجونم...

توی تمام اون روزا شاهین به هر بهونه ای بود باهام میخواس حرف بزنه اما خب من میپیچوندمش...

بالاخره روز۱۳شدو همه۶صبح بطرف باغ رفتیم...

.

.

.

.

ادامه دارد

.

.

.

گاهی آدم میماند بین بودن یا نبودن!

به رفتن که فکر میکنی

اتفاقی میافته که منصرف می شوی...

میخواهی بمانی . . .

ولی رفتاری میبینی که انگاری باید بروی!

این بلاتکلیفی خودش کلی جهنم است

پنجشنبه سی ام شهریور 1391| 20:42 |شهرزاد

با پریسا هر روز از امیر میگفتیم و منم درحال تظاهر بودم به خیلی خیلی دوست داشتنش یه چند روزی بود توی عید واقعا حس کردم از ته قلبم دوسش دارم احساس کردم بعداز۸سال پیمانو فراموش کردم و این امیره که سکان دار قلب من شده اما اشتباه میکردم و به زور میخواسم به خودم بقبولونم که باید به امیر فک کنم.این وسط تنها کسی که رفتارای ضدونقیض منو میفهمید اما دم نمیزد پریسا بود و سعی میکرد تشویقم کنه به دوست داشتنه امیر...عید اون سال سال تحویل گندی بود(کلا از سال تحویل متنفرم چون خاطره ی خوشی ازش ندارم توی این۱۷سال زندگیم)تنها سال تحویلی بود که خونه سوتوکور بود هیچکس گوشش بدهکار نبود که عیده و من تنها بودم حتی موقع یا مقلب القلوب...تنهای تنها نشسته بودم پای سفره هفت سینو ودعا میکردم...اون لحظه تمام اون سالا جلوی چشمم بود تمام دوستامو کسایی که دوسشون داشتم به تک تکشون دعا کردم اما حالا نوبت دعا به خودم بود...پس گفتم با اشکی که از چشمم میریخت شروع کردم با خدا به حرف زدن...

خدایا خودت داری میبینی خستم نمیخوام این زندگیو حالا که تا اینجا منو اوردی پس تمومش کن بزار به واسطه ی همین مریضی کوفتی که روز به روز داره پیشرفت میکنه تا سال دیگه سال تحویل نباشم ازت خواهش میکنم یه اینبار شهرزادتو ببین نگام کن ببین بریدم نزار بشکنم یبار شکستم بس بود تا الان ارم تاوانشو پس میدم...

توی حال دعا کردن بودم که توپ سال تحویل صداش اومدو صدای اون مرده که میگفت:

آغاز سال یک هزاروسیصدونودیک هجری شمسی

شبش منومامان بهم قول دادیم گریه نکنیم اما من دست خودم نبود از یه طرف جای خالی باباجون از یه طرف تنها بودنم کنار سفره از یه طرف مریضی مامانجونم.پا شدم رفتم طرف اتاق مامان اینا و دست انداختم گردن مامان آروم درگوشم گفت قرار بود گریه نکنی همونجور که اشکام میریختن گفتن:یکم نگاه کنی میفهمی به اونطرفه تختتون یه نگاه بنداز تو و بابا خیلی خودخواهین خیلی...

رفتم توی اتاق خودم و شروع کردم اس دادن به دوستام...بعدشم تلفن خونه کچلم کرد چون مامانجون تقریبا بزرگ فامیل محسوب میشدو وهمه روز اول عید بهش زنگ میزدن...

بعداز اینکه یکم تلفن استراحت کرد به مامان بزرگم(مامان مامانم)و خاله هامو داییم زنگ زدم میخواستم وقتی با دخترخالم حرف میزنم با امیرم حرف بزنم اما پشیمون شدم که چند لحظه بعد گوشیم زنگ خورد...

دیدم امیره دلم واسش تنگ شده بود و این همون احساسی بود که میگفتم چندروز بیشتر نبود...

گوشیو با صدای گرفته جواب دادم....صدای شاد امیر پیچید توگوشی:سلام به یدونه جوجوی قلبم

من:سلام:(

امیر:عیدت مبارک جوجو!دلم برات یه ذره شده خوبی تو؟

-نه اصلا شنیدی که داشتم واسه شیدا میگفتم پس سوالت بیجاس!

-بار اول که نیست پس بیخیال باش و شاد .بشو همون شهرزاد که همیشه میخندید نزار بهت سخت بگذره تو باید بیشتر مواظب خودت باشی تا زود خوب شی...

توی ذهنم جرقه زد که مطمئنا تمام حرفاش ترحمه و فقط داره اینا رو میگه که دله منو خوش کنه.مثه همیشه شدم اون شهرزادی که کسی دوسش نداشتو چشمامو بستمو دهنمو باز کردم...

-میفهمی امیر از ترحم متنفرم؟از اینکه فقط بخاطر اینکه مریضم داری باهام حرف میزنی که اگه سال بعد نبودم عذاب نکشی امیرررررررر ازت متنفرم از کارات حالم بهم میخوره تمومش کن.تو نمیفهمی روز اول عید اینطور تنها بودن یعنی چی...!

گوشیو قطع کردم و با بغض گفتم:خدایا ببین همش تقصیره توئه به خودت قسم خسته شدم اگه پیمانو دوس داشتم گذاشتی راحت مال کسه دیگه بشه وقتیم داشتم امیرو راه میدادم توی قلبم اینطوری کردی آخه منو به چه جرمی داری مجازات میکنی؟اگه دوستی مامانوبابامو گناه میدونی پس چرا گذاشتی بهم برسنو از سر خودخواهی منو بدنیا بیارن؟فقط میخواسی عذاب کشیدنمو ببینی آره؟خدایا انصافتو شکر...

خودمو با نقاشی سرگرم کردم و هراز گاهی اون بین به پریسا اس میدادم...عصر همون روز بود که دوباره بدترین جو ممکن توی خونه بود...منم خسته شده بودم از بس گریه کرده بودم.الان همه خونه ها چه خبربودو خونه ما هیچ خبر...مسلمنا نبایدم خبری بود چون مامانوبابا هردو ته تغاریه خانواده بودنو این وسط تنها چیزی که باعث میشد هرسال عید قبل از اینکه ما جایی بریم فامیل خونه ی ما بیان وجود مامانجون بود اما اینکه واسه آرامش مامانجون تعداد کم میومدن و میرفتم ویهو همه با هم نمیومدن باعث خسته شدنمون میشد...امسال به همون خسته شدنم راضی بودم چون خونه سوتوکور بود و این بخاطر این بود که اکثرا مسافرت بودن همون مسافرت دسته جمعی شیرازو ما تو خونه...

سر یه سری حرف مسافرت ما کنسل شد و خاله فری هم که دید ما نمیریم گفت پس ماهم میمونیم اگه قسمت شد باهم میریم...بابا روی اون دنده بود(که منم دارم)هرچی میگفتم بابا بیخیال پاشو بریم میگفت:نه من امسال پامو هیج جا نمیزارم...منم هر دفعه عصبانی میرفتم تو اتاقو درو شترق میبستم.

تا روز۴عید تنها صدای شنیده شده توی خونه ی ما زنگ تلفن بود و شترق بسته شدنه درهای خونه و صدای قاشق چنگالو تلوزیون موقع غذا خوردن...

.

.

.

.

ادامه دارد

.

.

.

دوست داشتن،

صدای چرخاندن کلید است در قفل.

عشق،

باز نشدن آن.

کاری که ما بلدیم اما...

باز کردن در است

با لگد...

 

====================

دوستای گلم سلام/دیگه ته خاطراته منه و داره تموم میشه امشب تا۱۲ شبم چندتا پست دیگه میزارم و همینطور فردا پس لطف کنین نظراتونو توی همین پست بزارینو علاوه براون خودتون بهم سر بزنید که من دوباره به همه نخوام خبر بدم مرسی از همتون

پنجشنبه سی ام شهریور 1391| 12:37 |شهرزاد|

آخرش دلش طاقت نیوردو گفت:جانه من کیه؟

گفتم:وااااااااااا فضول سمانه!

گفت:خب پس آشتی کردین به سلامتی ما که بخیل نیسیم خوش باشین.

گفتم:خوشیم تا چشماتم دربیاد....

از لب میز پرید پایینو اومد طرف من خرسم بغل دستم بود برش داشتمو گفتم:بیای جلو با خرسی سیر میزنمت مواظب باشا.

گفت:نترس بابا کاریت ندارم جونه امیر بیا جلو آینه بیا میخوام بخندیم...

رفتم کنارش خداییم خنده دار بود من با۱۵۸سانت قد و لاغر دربرابره اون جوجه بودم که۱۹۵سانت قد داشت هیکلشم که بزارو برو...

گفتم:امیییییییییییییییییییر خیلی بیشعوری خب نخند تو زیادی غولی وگرنه من رو فرمم:(

گفت:نه خره دارم به این فک میکنم تورو میشه یه لقمت کرد دقیقا نصفه منی دستتو بده!

دستمو گرفت تو دستش دقیقا نصفه دستش بود.حالا جفتمون میخندیدیم مامانم تو چهارچوب در داشت به خل بازی مادوتا نگاه میکرد و میخندید...گفتم:مامان نگا کن پسرخواهره بد قوارتو بیچاره خاله که این اینقد بزرگه آبروش میره بیرون میره باهاش:)

مامان با گفتن خدا به جفتتون عقل بده رفت تو آشپزخونه منوسمانه هم داشتیم تبادل نظر میکردیم که بزارم امیر بخوابه تو اتاقم یا نه...!و به این نتیجه رسیدیم نههههههههههههه!

پشتیو پتو رو دادم دست امیرو گفتم شب عالی بخیر برو همونجا که شبا میموندی میخوابیدی منم صبح باید برم مدرسه باید بخوابم.

دیدم در کمال پر رویی پشتیو پتوشو گذاشت تو اتاقمو گفت امیر نیسم تکون بخورم از اینجا شب جام همینجاس

با اخم نگاش کردمو جیغ کشیدم:ماماااااااااااااااااااااااااان بیا این غولو بیرونش کن گوش نمیکنه به حرفم.

یهو گفت:ااااااااا خب رفتم با خاله چیکار داری؟دختره سرتق لجبازه جیغ جیغو

با گفتن درست میکنم به وقتش رفت به سمت سالنو پله ها که بره بالا بخوابه.

از بالا که دید چراغم خاموش شد شروع کرد تک زدن مننم خسته بودم اینم داشت دیوونم میکرد.

اس دادم:یه کاری نکن پاشم بیام با خرسم سیاهو کبودت کنما بخواب بزار بخوابم منم.

گفت:مرده و حرفش عمرا بزارم بخوابی!اگه راس میگی پاشو بیا!

محلش نزاشتم حسابی اعصابمو بهم ریخت که پاشدمو باخرسی رفتم تو اتاق یه لگد زدمو تو درو دردو باز کردم همونجور که دستش روی چشمش بود شترق با خرسی زدم تو سرش...درد نداشت اما نشست رو تختو گفت:دوباره شروع کردی؟بنداز اونور این عروسکارو خجالت بکش اون حرف میزدمو منم خرسیو میزدم توی سرو صورتش آخر سر دوتا دستامو گرفتو گفت:شهرزاد دوست دارم برو بخواب میخواسم بیای بالا همینو بگم...

مثه مسخ شده ها رفتم پایین بی هیچ حرفی.امیر پسره ماهی بودواز همه مهم تر بلدبود خودشو احساسشو کنترل کنه...

تمام اونشبو فرداش توی این فکر بودم که هنوز دلم با امیر یکی نشده این خیانته...پیمان هنوزم توی دلم هست...

روزا تند تند میگذشتن عید نزدیک بود ومامشغول جمع کردن وسایل واسه مسافرت دسته جمعی...

کم کم داشتم از اینکه نشون میدادم عاشق امیرم از خودم متنفر میشدم چون این نیود و همش تظاهر بود...

.

.

.

ادامه دارد

.

.

.

به دنبال فالگیری میگـ ـردم که
تمــ ـام مرا از خود جدا کنــ ـد ،

بچسباند به آینده ای دور ...

جایی که قهوه هایش بوی بـــ ـاران بدهــد !!

راستی !!

تا بحــ ـال قهـــوه با بوی باران خورده ای ؟؟

پنجشنبه سی ام شهریور 1391| 1:46 |شهرزاد

امیر بود که نوشته بود:سلام جوجوی خودم!حالا دیگه من غول بیابونیم نه؟دارم برات.میشه توی یه کاری کمکم کنی؟؟؟؟

گفتم:اوه اوه چه زورشم به رخم میکشه گنده بک.تا ببینم چی باشه...!

گفت:نگاش کنا چه نازم میکنه واسه من.جمع کن خودتو بنظرت چطور میشه به یه دختر یه دنده گفت دوست دارم؟؟؟

چشمام چهارتا شد....امیر؟دختر؟دوست داشتن؟نههههههههههههههههههه!!!!

گفتم:اون دختر بدبخت کی هس حالا بگو بلکه من بتونم از هدف شومت آگاهش کنم.

گفت:تورو خدا ببین یبار کارم بهت گیره ها.بگو چطوری بگم فقط اینارم بدون که حساسو احساساتیه خیلیم سرتق و لجبازه اما دله منو برده...آشناهم هس...!

خدایا اینایی که امیرمیگفت همش مال من بود!تمام اینا رو صفتای من میدونس اما شایدم اشتباه کنم اون وقت جمع کردنش سخته...

گفتم:بهش بگو دوسش داری عاشقشی نمیدونم احساستو بهش بگو.اما بازیش نده نزار به دیواری تکیه کنه که محکم نیس خلاصه اگه از خودت مطمئنی بهش بگو!

گفت:خب آخه ها میترسم اون یکی یدونه مامان باباشه خیلیم لوووس تشریف داره اومدیمو گفت نه اونوقت من میمونمو این دل که چندوقته بهونشو میگیره...

یکی یدونه بودنشم مثه من بود آشنا هم که بود منم کلا تنها تک فرزنده فامیل بودم خدایا بیخیال...

گفتم:امیر یدونه ها لوس نیسن این۱۰۰۰بار...نترس نه نمیگه اگه واقعا دوست داشته باشه اما آخه تو چیزی نداری که دوست داشته باشه غول بیابونی...!

گفت:خب عاشق همین غول بیابونی گفتناشم دیگه شهرزاد دوست دارم از اون شب که تو بغلم گریه کردی فهمیدم چقد آسیب پذیری چقد کوچولویی چقد این دختره لوسو دوس دارم دلم پیشت جا موند.میای دل عوضی؟

هنگ کردم این چی میگفت این وسط پس پیمان چی میشه؟آرزوهام با اون چی میشه؟

گفتم:امیر تمومش کن این مسخره بازیارو.مگه من مسخره ی توام؟اصلا شوخی قشنگی نبود:(

گفت:به خدا به جونه خودت که میخوام دنیا نباشه همش راسته راسته راست شهرزادم من دلم پیشته بزار مال من بشی به خدا خیلی دوست دارم این چندوقته همه فکرم پیشته میدونی که اولین وتنها دختری هسی که اومده تو قلبم؟پس بمون نزار بشکنم من همون امیره مغرورم اما بخاطرت غرورمو شکستم پس بمون...!

گفتم:امیر نه.بزار همون داداشی من بمونی.نزار دنیای قشنگمون خراب شه.خب؟

گفت:مطمئنم پای کسه دیگه ای درمیون نیس پس چرا داری اینجوری میکنی؟

یادآوری پیمان که هنوز تو قلبم بود باعث میشد وقتو بی وقت چشمام بارونی بشه...

گفتم:از کجا اینقدر مطمئنی؟هست امیر.قلبم ماله کسه دیگس یه آدمه مغرور لنگه ی خودت.

گفت:باور نمیکنم.

قسم خوردم گفتم براش دلم پیشه کیه چندوقته اما گفتم چیزی بینمون نبوده...گفت صبر میکنه تا هروقت دلم اونو خواست برم طرفش...

قراربود عیداونسال همه باهم که حدود۶۰نفرمیشدیم بریم شیراز(فامیلای مامانو بابا قاطی)اول امیراینام گفتن یایم اما بعد امیر گفت من میخوام برم تهرانو نیومدن...دلیل نیومدنشو میدونسم اون روزا حس میکردم بعداز خیانت پیمان میتونم امیروجایگزین کنم همینکارم با زوروتلاشه خودمو پریسا میکردم وکم کم تونسم خودمو راضی کنم که پیمان مال من نیس اما امیر میتونه باشه...

چندروز قبل از عید بامامانو امیرو یکی از خاله هام رفتیم خرید عید منوامیر عقب نشسته بودیمو من از شدت خستگی روی شونه ی امیر خوابم برد...نزدیکای خونه دیدم با دم سرکیلیدیم داره دماغمو قلقلک میده یه داد کشیدم:میزاری بخوابم یا نه؟بمیری راحت شم برو خونتون دیگه.

درکمال پررویی دوباره روشونش خوابیدم اما ول کن نبود چشمامو باز کردم که گفت:وای خاله صدرحمت به فیل این میخوابه بیدارکردنش با خداس بیچاره توخاله چی میکشی....

مامانمم نامردی نکرد گفت:خاله تو که دیگه به سنگ پای قزوین گفتی ابریشم خودت یادت نیس یبار از ساعت۸شب خوابیدی تا۱۲ظهر فرداش؟؟؟

حالا چشمام بازه باز بود یه نیشخند گنده زدمو گفتم:دمت گرم مامانی خودم.

یکم اطرافمو نگاه کردم دیدم ما نزدیکای بلواریم امیرم که هس!!!وای نه امشب خونمون میموند:((((

دم درحیاط وقتی مامان ماشینو برد تو گفت:راستی جوجو تو به من میگفتی غول بیابونی نه؟

زبون برا دراوردمو فرار کردم توی حیاط دنبالم میدویید جفتمون بیخیال دنیا شدیم و جیغ جیغ میکردیم آخرش جلومو گرفتو دستمو تابوند و همونجور که من آخ آخ میکردم گفت:بالاخره که مال من میشی اونوقت ببینم فرار کردنو یادت میمونه یا نه!

گفتم:آرزو برجوانان عیب نیس.ول کن دستمو کندی...

جای دستش روی پوستم قرمزه قرمز شده بود...

اونشب قصد نداشت پاشه بره تو اون اتاق بخوابه و منم تازه با سمانه آشتی کرده بودم و داشتیم بهم اس نیدادیم که داشت از فضولی میمرد و هی سر ک میکشید...

.

.

.

ادامه دارد

.

.

.

 چـــــــه زود ســـــــهم روزهـــــای خوب

" یـادش بـخـــــــــــیـر "

مـیشــــــود ...!

پنجشنبه سی ام شهریور 1391| 1:3 |شهرزاد

بعداز دیدن محمد تمام خاطرات داشتن جلوی چشمم رژه میرفتنو پای نابودی من وایساده بودن.توی بهمن حوصله ی هیچکسو هیچ چیزو نداشتم گریه های الکیم بهونه گیریام همه و همه باعث شده بود یکم دور بشم از دوستام توی اون روزا که با سمانه قهربودم تنها همدمم شده بود پریسا.ذره ذره آب شدنمو میدیدم همش فکرای الکی اما واقعی توی سرم بود اینکه من حقم نبود اینطوری بشم منکه گناهی نداشتم این چه درده کوفتی بود که منو مثه خوره میخوردو توی۲ماه ۸-۱۰کیلو کم کرده بودم صورتم دیگه اون شهرزاده شادونشون نمیداد غم توی چشمام بود زیر چشمم یکم سیاه شده بودو صورتم لاغر...

نبودن پیمان زجرم میداد قهربودم با سمانه به پریسا یهو برمیگشتم یرکلاس میزدم زیر گریه درس نمیخوندم سوالی یادم میرفت این اشکام بودن که میریختن خلاصه حوصله ی هیچکسو هیچ چیزو نداشتم.

طرفای۲۵بهمن بود تصمیم گرفتم واسه پریسا کادو بخرم یه جوجه اردک خوشگل خریدم که شکمشو فشارمیداد کوئک کوئک میکرد شبیه زردآلوی خودم بود.بالاخره روز ولنتاین شد و من رفتم مدرسه پریسا برام یه خر خریده بود پاهاشو فشار میدادی عرعر میکرد.تا ساعت۳مدرسه بودم و برگشتنه ساک خره دستم بود و داشتم میپیچیدم تو کوچه پیمان اینا که دیدم!!!اول یه نگاهی به دستم کرد و یکم تو چشمام نگاه کرد بدون اغراق بگم تمام زانوهام داشت میلرزید یخه یخ بودم توان راه رفتن نداشتم توی اون چندمدت عوض شده بود من دلم واسه اون دوتا تیله ی مشکی پر میکشید اما جرئت نداشتم توی همین فکرا غرق بودم که بدترین نگاهشو پاشید به صورتمو رفت تو خونه و درو محکم بست...

توی خونه داشتم فک میکردم یعنی فک کرده من دوست پسر دارم؟خب خر که نیس روز ولنتاین من با یه خر خوشگل...نه خدایا نزار پیشش خراب شم با همین فکرا خوابیدم و طرفای شب که بیدار شدم گزارش کامل به پریسا دادم بیخیال دنیا گفت:ولش کن بزار بمونه تو خماری چطو اون زجرت میده بزار فک کنه تو هم با کسی هسی...

بد فکریم نبود اگه هنوزم علاقه ای بود با این کار یکم غیرتش قلقلی میشدو میومد جلو اما نه انگار اون اصلا قلقلکی نبود...

بدجور توی خودم غرق شده بودم اما هرشب حرفای مامانیو بابا رو میشنیدم که نگران من بودن وضع ظاهریم کاملا خبر از درونم میداد که چه حالی دارم...

۲۷بهمن تولد امیر بود اون مسابقه داشتو شمال بود مامان زنگ زد کلی باهم حرف زدنو امیرم ذوق میکرد که مامان یادش بوده تولدشو منم که کلا بیخیال بودم محل بهش نزاشتم اما دلم سوخت آخر سر بلند گفتم:مامان به امیر بگو غول بیابونی تولدت مبارک:)

مطمئن بودم بهش برنمیخوره چون صدای خندش تو گوشی پیچید!

چند روز از اون روزا میگذشتو تقریبا توی اسفند بود که دیدم اس اومده برام!

با سمانه که قهربودم!پریسا هم که به این موقع اس دادن عادت نداشت بقیه دوستامم مثه پریسا اکثرا شب اس میدادن پس کی بود؟

بازش کردم چشمام روی صفحه موند

خدایا این که زیاد به من اس نمیداد حالا چی میگه این وسط.....؟؟؟؟!!!!!

.

.

.

.

ادامه دارد

.

.

.

.

 من اگه خـــــــــــــــــــــدا بودم ...

یه بار دیگه تمـــــــــــــــوم بنده هام رو میشمردم

ببینم که یه وقت یکیشون تنــــــــــــــها نمونده باشه ...

و هوای دو نفره ها رو انقدر به رخ تک نفره ها نمی کشیدم!!!!

"حسین پناهی"

چهارشنبه بیست و نهم شهریور 1391| 21:13 |شهرزاد

تمام فکرو ذکرم شده بود پیمانو خیانت احتمالیش.اون روزا اولین کسی که از اون بیماری لعنتی میدونس پریسا بود.میترسیدم از پیشرفتی که بکنه از اینکه تاسال بعد این موقع نباشم و... تمام اینا دورمو گرفته بود و من متوجه گذر زمان نمیشدم.توی اون لحظه باخودم فک نکردم وقتی جز پریسا کسی خبر نداره پس پیمان از کجا فهمیده؟!!!

بعدازظهر مامان اومد توی اتاق دید من کز کردم یه گوشه ناراحتیشو میدیدم چون میدونس دلبستنم پوچه اما من نمیتونم باور کنم...

عصر که بابا رفت دیدم ماشینو نبرد از اتاق رفتم بیرونو گفتم:پس چرا بابایی بی ماشین رفت مامان؟

گفت:من یکم دیگه از خریدام مونده بود گفتم برگشتنه میرم میدم ماشینو بهش.بدو بپوش که کلی چیز میخوام.

اولین باربود که ذوقی واسه بیرون رفتن نداشتم.رفتم طرفه اتاقو گفتم:من نمیام حسشو ندارم تنهاییم نمیترسم

مامان گفت:برو بپوش بچه بازی درنیار.میخوام بات حرف بزنم تو خونه خلقت میگیره.

بی حرف دست از لجبازی برداشتمو رفتم که لباس بپوشم.

توی ماشینم مثه بوف نشسته بودمو فکر میکردم.که دیدم نزدیکای پل خواجوییم.مامان اون نزدیکیا ماشینو پارک کردو گفت بپر پایین که کلی حرف دارم.

راه افتادیم از حاشیه ی رودخونه رفتن...مامانم گفت:شهرزادم چرا تو اینجوری شدی؟من نباید میگفتم بهت شاید من میخواسم امتحانت کنم الکی گفتم فک نمیکردم اینقدر وابستش باشی!!!

وایسادم روبروی مامانوگفتم:بگو به مرگ شهرزاد دروغ گفتی تا باور کنم.

نگاه مامانودیدم که تا ته حرفشو میخوندم.گفت:قسم نده شهوله مامان من دیدمش مو به موی حرفامم درسته همونایی که ظهر زدم اما ازت میخوام سعی کنی فراموشش کنی بخدا ارزش نداره.

یکم که رفتیم نشستیم روی نیمکتای پارک سرموگذاشتم روی شونه ی مامانو شروع کردم براش گفتن از همه ی اون روزای قشنگم که توی ذهنم بود و...

کم کم بین حرف زدنام گریه میکردم پیمان تنها واولینوآخرین عشقه من بود کسی که لحظه به لحظه با یادش زندگی کردم...یهو صدای گریه هام بلندشد همیشه گریه بلندبلند بهم آرامش میداد.مامانم جلومو نمیگرفت.یکم که آروم شدم مخصوصا با اون دادی که آخرکار زدم رفتیم دم اون آیس پک فروشه اون نزدیکی ودوتا آیس پک خوردیمو یکم از سوپرخرید کردیم و ماشینو دادیم به بابا و با آژانس برگشتیم...

چندروز از اون قضیه میگذشت من هنوز توی لاکه خودم بودم هنوز پریسا خبرنداشت چی شده که اخلاقم۱۸۰درجه تغییرکرده و مثه همیشه نیسم...داشتم نهایت تلاشمو میکردم تا دیر نشده فراموشش کنم اما یه خاطره یه رفتوآمد بس بود که دوباره همه چی جلوچشمم جون بگیره.

یه شب که اونقدر سرم شلوغ بود و پیمان نیومده بود توی فکرم با مامان رفتم که از سوپر یکم خرتوپرت بخریم که توی مغازه یه نفرو دیدم که خیلی آشنابود به چشمم اونم منو دیده بود حدود۳سال بود که اصلا ندیده بودمش و اون محمد بود که حالا اینقدر بزرگ شده بود زل زده بودم توی چشماش که با سر سلام کرد رفتم از قفسه چیز بردارم که اومد کنارموگفت:چقد بزرگ شدی!مامانتو ندیده بودم نشناخته بودمت.

فقط تونسم بگم توهم همینطور حالا از اول همه چی توی ذهنم اومده بود تمام روزایی که با چرخ بودیم منو بچه ها محمدواون دوست خجالتیش و...

بعدکه اومدیم بیرون به مامان گفتم:مامانی شناختی پسره رو؟

گفت:نه کدوم؟

گفتم:واااا محمد بود!

گفت:جدی چه عوض شده بود....

رفتیم سمت خونه اما دلم آشوب بود بعداز دیدنه محمد...

.

.

.

ادامه دارد

.

.

.

کاش گفته بودی عاشق کس دیگه ای شدی من خودمم عاشق بودم درکت میکردم...

=================================

سلام دوستای گلم ببخشید اگه دیر پست گذاشتم واقعا نرسیدم.تا جمعه خاطراتم تموم میشن.نظراتونم توی همین پست بزارین

خیلی دوستون دارم

یکشنبه بیست و ششم شهریور 1391| 1:27 |شهرزاد|

تا چند دیقه هنگ کرده بودم.درسته که همیشه نخواسم شماره رو از پیمان بگیرم اما اون میدونس فقط بخاطر خودمون اینکارو میکردم پس دلیلی واسه خیانت وجود نداشت.تمام این چندوقت جلوی چشمم جون گرفت اینکه هروقت با فاطی میرفتم بیرون بی مقدمه میگفت:شهرزاد اگه یه روز پیمان بره با کسه دیگه چی میشه؟یا یبار یه دختره که تازه اومده بودن اونجارو نشونم دادو گفت اونو میبینی داره میره طرف خونه پیمان؟اون دوست دخترشه!!!وقتی میدید عصبی نگاش میکنم دیگه چیزی نمیگفت اما حس میکردم یه چیزی میدونه و نمیگه.توی اون لحظه فقط از اتاق سرک کشیدم دیدم مامان توی حمامه رفتم سمته تلفن تمام دستم میلرزید من خودم نخواسم دوست پسرم باشه حالا چرا دارم اینجوری میشم؟

تنها چارم این بود که از فاطی بپرسم کجا چه خبره!پس بهش زنگ زدم...

گفتم:فاطمه جونه هرکی که دوسش داری تو از رابطه ی فرینازو پیمان خبر داری؟

گفت:هااااان؟دوباره توهم زدی؟فرینازو پیمان عمرا

گفتم:قسمت دادم توروخدا اگه چیزی میدونی بگو دارم دیوونه میشم.

گفت:به جونه مامانم من هیچی نمیدونم فقط میدونم چندوقته فریناز با یه پسرس که اصلا اصفهان نیس همین فامیلای باباش که تهرانن.

یکم آروم شدم اما به چشمای مامان و تشخیصش شک نداشتم...

گفتم:فاطی کمکم میکنی بفهمم قضیه چی بوده؟

گفت:آره اصلا میخوای من به هربهونه ای که فرینازو دیدم ازش حرف میکشم

گفتم:پس منتظر زنگتم.فاطی حرف میکشیا!

گفت:وای کشتیم باشه من یه شهرزاد که بیشتر ندارم براش همه کار میکنم.

خدافظی کردیمو رفتم نشستم پشت درحموم پاهامو جمع کردم توی شیکممو سرمو گذاشتم روی زانو هام وگفتم:ماماااااااااااااااااااااان؟

گفت:بله؟کارم داری؟

گفتم:تو مطمئنی؟؟؟؟خودش بود؟

گفت:تو هنوز تو فکره اونی؟شهرزاد انتظار نداشته باش ازش چیزی که بین شما نبوده...!

گفتم:همینه دیگه الان منو درک نمیکنی...

پاشدم رفتم توی اتاقم افتادم روتخت به فاطی اس دادم پس چی شد؟

گفت:من موندم تو چرا اینقد عجولی؟!!!نبودن خونه زنگ زدم بهش

جوابشو ندادم اعصابم داغون تر از این حرفا بودگفتم خودم بهش اس میدم.

اس دادم:سلام فریناز!خوبی؟میشه یه سوال بپرسم خدایی راستشو بگی؟

جواب داد:سلام عسیسم(به شدت از عسیسم گفتن بدم میاد)چه عجب یادی از من کردی!آره گلم بپرس جواب میدم!!!!!!!

گفتم:تو و پیمان باهم دوستین؟

گفت:چطور مگه؟

پیش خودم گفتم وقتی میگه چطورمگه یعنی یه خبریه این اخلاقش بود از بچگی!

گفتم:آخه امروز دیدمش زیر پنجره اتاقت بود گفتم حتما خبریه....

گفت:نه عزیزم.اصلا منواون باهم کاری نداریم...حتما یه روز میام خونتون کلی حرف بات دارم.

گفتم:بیا خوشحال میشم.

خدافظی کردیم اما هنوز ته دلم شک داشتم.مامان که از حموم اومد اومد تو اتاق پیشمو گفت:شهرزاد من موندم تو چرا اینطوری میکنی این رفتارت اشتباهه جز نابودی خودت چیزی برات نداره.

گفتم:به فرینازم اس دادم از فاطمه هم پرسیدم فریناز که کلا منکرشد فاطیم گفت خبر میگیرم.

مامان خندش گرفته بود گفت:میخوای به همسایه هام زنگ بزنی بپرسی؟کارازمحکم کاری غیب نمیکنه ها از من گفتن بود ورفت بیرون که کارای ناهارو بکنه.

از بغض داشتم خفه میشدم گوشیو برداشتمو شروع کردم به سمانه اس دادن که دیدی چی شدو خاک برسر من که شمارشو نگرفتمو هیشکی منو دوس نداره و...

سمانه هم سعی میکرد باحرفاش آرومم کنه اما دل من پر تر از این حرفا بود که با یه حرفش نزدیک بود دعوامون بشه فقط واسه اینکه گفت چون اینطوری کرده مطمئن باش میخواسه بازیت بده همون بهتر که زودتر فهمیدی و...

مامان فک میکرد من تا عصر یادم میره واسه همین با شوخیوخنده تا عصروگذروند اما من خیلی ناراحت بودم و این ناراحتی با فکراینکه شاید یکی بهش گفته من مریضم و منو پس زده وبخاطر این نمیخواد منو شدت گرفت...

.

.

.

.

ادامه دارد

.

.

.

 این روزها دقیقا حس بچه ای رو دارم که میره بیرون بازی کنه

اما کسی بازیش نمیده...

شنبه بیست و پنجم شهریور 1391| 16:35 |شهرزاد

نمیدونسم چی شده بود من مونده بودمو خودم بی هیچ پیمانی بی هیچ گذشته ای حالا تنها چیز بینه منو پیمان نگاهای عجیب غریب بود...

خسته شده بودم از تنهایی از اینکه کسی نبود که واسش دردودل کنم.پریسا از قضیه ی پیمان خبر نداشت ومنم نمیتونسم با کسی دردودل کنم و بگم پشت اون خنده هایی که همه میگن خوشبحالت تو همیشه جوون میمونی چه بغض بزرگیه دارم با خندیدن جلوی ریزش اون همه اشکو میگیرم...

روزا تند تند میگذشتنو حالا من دوم دبیرستان بودم و فقط به یه عشق رفته بودم ریاضی...اونم قبول شدن تو رشته ی معماری بود...

نزدیکای۱۳آبان بود که مدرسه جشن داشت همه توی حیاط بودیم منو پریساهم طبق معمول دسته هموگرفته بودیم وسط حیاط راه میرفتیم و پاستیل دندونی میخوردیم.صبحش پیمانو دیده بودم و هوشوحواس واسم نمونده بود همش تو فکر بودم چقد اون کت اسپرتش بهش میاد...توی همین فکرا بودم پریسا هم داشت حرف میزد منم اصلا حواسم بهش نبود:)یکم که گذشت پریسا فهمید دستوپاشکسته جواب میدم گفت:تو حواست کجاس آجوجو؟

گفتم:هان؟من همینجام دارم گوش میدم به حرفات.

گفت:جمع کن خودتو جایی که حواست نیس حرفای منه.چیزی شده؟

گفتم:نه بیا بریم بشینیم رو اون نیمکته

رفتیم نشستیم اونجا طبق معمول درجه لوسیم زد بالا سرموگذاشتم روشونشو گفتم:عاشقیم بده ها نه؟

گفت:اونم واسه مادوتا که کسیو نداریم...زد زیر خنده...

گفتم:من جدی گفتم عاشقی خیلی بده...من دارم میکشم میفهمم

چشماش اندازه نلبکی شد گفت:پاشو ببینم چی میگی تو؟شهرزاااااااااااااااد؟؟؟؟

گفتم:هان؟مگه جرمه؟خب من دوسش دارم پریسا!!!

گفت:بگو ببینم کی هس چی هس چندوقته؟

همه چیو براش گفتم دلم سبک شده بود توی تمام مدتیم که من حرف میزدم همه پاستیلای منو میخورد:(((

حالا دیگه پریسا هم میدونس و خیالم راحت بود میتونم واسش دردودل کنم.کله اون روزو باهاش از پیمانوتمامه احساسم بهش گفتم.حالا احساس میکردم هروقت دلم گرفت راحت میدونم با پریسا حرف بزنم...

روزایی که پیمانو میدیدم توی حیاط که منتظر پریسا بوم وقتی میومد از همون دور میگفتم:پریساااااااااااا

دیگه از حالت صورتم میفهمید کجا چه خبره...

تمام اون مدت چیزی بین منو پیمان جز نگاه نبود واین از همه بیشتر ناراحتم میکرد.از اون طرفم میترسیدم از اون روزی که پیمانو با کسه دیگه ببینم.هنوزم دوسش داشتم دست خودم نبود...

با هر بدی و خوبی داشتم امتحانای مستمر ترم ۱میدادم و خودم واسه امتحانای ترم۱آماده میکردم اما چه آماده کردنی...؟!!!

هیچوقت یادم نمیره روزی که امتحان آمارداشتمو نشسته بودم توی اتاق به درس خوندن و مامان رفته بود خرید...

پنج شنبه بودو منم شنبه امتحان داشتم...آمارم که سروته۱ساعتم وقت نمیخواست...

مامان با کلی خرید برگشت خریدارو توی آشپزخونه گذاشتواومد تو اتاقو گفت:شهرزاد خوندی آمارتو مامان؟

گفتم:آره بابا آمار که۱ساعتم زیادشه.

گفت:یارتو دیدم ...

نیشم رفت تا بناگوشم طبق معمول گفتم:آخی چی پوشیده بود حالا؟

گفت:شلوار لی با یه سویی شرت سرمه ای زیرشم تیشرت سفید.توهم فضولیا!!!!

گفتم:ماماااااااااااااااااااااااااااان کجا بود؟

گفت:بیخیال زیاد مهم نیس

با حرف مامان دلم ریخت نمیدونسم چرا اینو میگه اون که کاری نکرده بوداما مطمئن بودم مامان فقط وقتی نخواد بگه چی دیده یا چیکار کرده میگه بیخیال زیادمهم نیسو اینا!

گفتم:مامان اذیت نکن میدونی که من نمیتونم الان دیگه چیزی بخونم بگو دیگه...

گفت:خودت خواسی بدونی!!!زیر پنجره اتاق فریناز سرشم توی گوشیش بود...همه ی حواسشم به پنجره ی اون بود...

این حرف مامان مثه این بود که یه پارچ آب سرد بریزن روی سرم...اصلا نفهمیدم چی شد فقط خیسی اشکایی رو حس میکردم که داره میریزه روی گونم...

.

.

.

ادامه دارد

.

.

.

میانِ آدمـــک هایِ هـــــزار رنـــــگ... دلباختۀ یک رنـــگی او شدم....
افــسوس... گذر زمان...بیرنـــگش کرد...

.........کم رنگ...و...کم رنگ
تر... و...آخـــ ـــــر.... مــَــــــحـــــــــو........ !!!!

شنبه بیست و پنجم شهریور 1391| 12:45 |شهرزاد

عید اون سالم بدترین عید بود برام به مدت یه هفته به بدترین نحوممکن تنها بودم حتی مامانمم نبود و طبق معموله همیشه با سمانه هم قهربودم با پریساهم که زیاد جورنیودم نگاراینام که نبودن منم که با بابام اونطورراحت نبودم که بخوام درمورد پیمان باهاش حرف بزنم درسته تفاوت سنی کمی دارم با مامانوبابام اما یه سری حرمتا جلوی حرف زدنمومیگرفت.یادمه یه روز توی عید که رفتیم خونه ی خالم بعداز نیم ساعت نشستن امیر(پسرخالم)رو به منودخترخالم گفت:خب دیگه پاشین بریم تو اتاقه من شاید اینجا بخوان حرفای دیگه ای بزنن.منوشیداهم پاشدیم رفتیم تواتاقه امیر.امیر یک سال از من بزرگتره و رشته ی تجربیه وبه صورت حرفه ای تکواندو کارمیکنه...پسرخوبیه سرش به هیچ دختری گرم نیسونبوده از بچگی گاهی وقتا بش میگفتم داداشی مثه کوه پشتم بوده همیشه...بگذریم.!

توی اتاق من نشستم روی صندلی و اونم وایساد بالای سرم شیداهم رفت میوه اینا بیاره توی اتاق.

دستشو گذاشت پشته صندلیمو گفت:ظهر ناهارخوردی؟؟؟؟؟

گفتم:آره

زد سرشونمو گفت تو چشمام نگاه کنوبگو آره!تو چشماش نگاه کردموگفتم:توکه میدونی این چندروزه خوراکم چیه بجای غذا؟!!!

گفت:حالا تو شاموناهارنخور چیزی حل میشه؟نکنه پس فردا بعداز عروسیتم میخوای بخاطر دوری از مامانت غذا اینا رو تعطیل کنی؟بدبخت اون بخت برگشته ای که باید این نازو اداهاتو تحمل کنه.

بغض کردمو گفتم:امیر وقتی جای من نیسی پس هیچی نگو درکم نمیکنی نمیتونی بفهمی.

دستام به وضوح میلرزیدن اون چندروز به زور باباموکلی حرفاش باهام فقط چندتاقاشق که۱۰تاهم نشد غذاخورده بودم.امیر زانوزد جلوپامو دستاموگرفتو گفت:شهرزاده من تو اینقدر ضعیف نبودی چرا داری خودتو ازبین میبری؟حیف اون چشمات نیس بخاطره گریه هات ضعیف شن؟نگاه تو آینه به خودت کردی؟دیدی چقدر زردی؟شهرزاد اذیت نکن.

شیدا هم حرفاشو تایید میکردو به زور شکلات میکرد تو دهنم...

یهو بغضم ترکید شیدا بغلم کردو کلی باهام حرف زد.نگاهای امیرو دوس داشتم بین همه ی دخترخاله ها هواموبیشتر از همه داشت واقعا عینه برادرم بود هروقت بغض میکردم خیسی اشکو از چشمای مشکیش میتونسم بخونم موقعه گریه چشماش براق میشدن...اما در کل پسره محکمی بود...توی اون روزا واقعا به پیمان احتیاج داشتم حس میکردم اگه بود مشکلاتم کمتربود...

اون مشکلیم که توی عید دامن گیره منوخوانوادم شده بود۱۱عید حل شدو سیزده بدر رفتیم باغ خالم اینا اونجا امیربیشتراز همیشه هوامو داشت اما من دلیل این حمایتاشو نمیفهمیدم تا امسال...

اون سال تابستون توی شهریور بعداز مسابقاته امیر رفتیم خونه مامان بزرگم(مامان مامانم)حدود۱هفته ای اونجا بودیم تا اینکه یه شب مثه همیشه با سمانه سرحرفای الکی دعوام شد یه دعوای وحشتناک که کار به توهین کشید.اونشب مامان اینا بیرون توی هال بودنو منو امیرو شیدا توی اتاق داشتیم حرف میزدیم من خوابیده بودم روتخت کنارمم شیدا خوابیده بود امیرم داشت با لپ تاپش بازی میکرد.طرفای ساعت۱بود که از کنار شیدا پاشدم برم صورتمو که از اشک خیس بود بشورم تاجایی که تونسته بودم بیصدا گریه کردم وامیر نفهمید اما وقتی پاشدم برم دستشویی ازپشته میز پاشد گفت:شهرزاد؟داری گریه میکنی؟

گفتم:نه چیزی نیس!

اومد بازوموگرفت و گفت:وایسا ببینم چیزی نیسو چشمات اینطوره؟چیزی نیسو دماغت قرمز شده از گریه؟بگو چی شده داداشی؟جون امیر چی شده؟

براش تعریف کردم از اول دوستیم با سمانه تا همون شب.وسط حرفامون گریه هام دوباره شدید شد که بغلم کرد یه لحظه آروم شدم با خودم گفتم کاش امیر داداشه واقعیم بود که همیشه تو بغلش گریه میکردم چقدر این بغل آرومم میکنه....چقدر این پسر آرومم میکنه...

بعداز کلی گریه گفت:بدو برو صورتتو بشور که با دماغت تیشرتمو به گند کشیدی دختره چرکولی...!

هم خندم گرفته بود هم یاد حرفای سمانه آزارم میداد.تاصبح امیرباهام حرف زدوسعی کرد آرومم کنه...

طرفای۵بود که خوابیدیم.فردا صبحش با شیدا رفتیم یکم خرتوپرت بخریم داشتم بندکفشمو میبستم که توی چهارچوب در وایسادو گفت:دیگه نبینم گریه کنیا اونم سرحرفای الکی...!

گفتم:دست خودم نبود دیشب توروهم ناراحت کردم ببخشم.

گفت:نه عزیزم فقط وقتی تو گریه میکنی من خیلی بهم میریزم طاقت دیدنه اشکاتو ندارم...

گفتم:چه داداشه خوبی..

پوزخندی زدوگفت:آره داداشه خوبیم...

بعدم گوشمو کشیدوگفت:بدو تا گوشتو گاز نگرفتم شیدا تو ماشین منتظرته...

دیگه به حرفش که دم در زد فک نکردم اما بعدها فهمیدم منظورش از گفتنه طاقت...ندارم چیه....!

 

 

ادامه دارد

.

.

.

.

چقـבَر احمــق بوבَم کـہ اون لحظـہ هایـے کہ

صـבَام میکرבے "عروسکــم "פֿـون میــבَویـבَ زیر پوستـم

و بـا ع ش ق میگفتــم جانــــم

غافـل از اینکــه واقعــا عروسکــے بیش نبوבَم

"عروســک פֿـیمـــہ شــب بــازے"

==========================

دوستای گلم منو ببخشین اگه دیربه دیر مینویسم این روزا اصلا حالم خوب نیس تا آخره شهریور تمومشون میکنم.

نظراتونم توی همین پست بزارین فدای همتون

یکشنبه دوازدهم شهریور 1391| 23:12 |شهرزاد|

منوپیمان توی اون روزا کامل از هم دوربودیم اما من تونسته بودم تا حدودی باخودم کناربیام که اگه دوباره برگشت قبولش کنم بهم ثابت شده بود پسری نیس که بعداز یه مدت دلشویزنمو فقط دنباله هوس باشه. چندوقت بود شده بودم شهرزاده سابق...همونطورشیطونولوس دیگه کمترفک میکردم نزدیکای ماه محرم بود کلا من ماه محرمو دوس دارم مخصوصا تاسوعا عاشورا چون هرچی از خدا و امام حسین خواسم بهش رسیدم.شبای اول میرفتیم با مامان مسجده نزدیکه خونمون عاشقه اون مسجدم میدونسم پیمان نذر داره توی اون ده شب هرسال واسه چایی دادنو نمیدونم قندگرفتنو هرچیزی کمک کنه اونشب بعدازاینکه چادرسرم کردمو با مامانم رفتیم مسجداولش فک کردم نیومده اما از پشت که سویی شرته طوسیشو دیدم چنان لبخندی زدم که از نگاه مامانم دور نموندو گفت:چته؟ذوق کردی دیدیش؟اینا همش بحرانه میگذره...

رفتیم توی مسجد نشسته بودیم که دیدم از اون میزکناری قندونو برداشت سینی چاییی دسته یه آقاهه بود از اون اول شروع کردن به چایی گرفتن و پیمانم قندارومیگرفت منم تو اوجه ذوق مرگی

رسید به منومامانم ما برنداشتیم چاییو پیمانم بی حواس همینطوری قندونوگرفت جلوی من!منم مونده بودم چی بگم چی نگم داشت ضایع کاری میشد که چندثانیه گذشت مامانم گفت:دختره من که چایی برنداشته!!!

اون بیچاره از خجالت سرخ شد و با گفتنه ببخشید رفت!مامان زد بهموگفت:نگفته بودم تاصبح قندمیگرفت جلوت توهم که از خداخواسته!!!

خودموزدم به کوچه علی چپوشروع کردم از اتفاقای اون روزه مدرسه گفتن...بعدطرفای ساعت۱۱ بود داشتیم برمیگشتیم که سرکوچه  منتظره دوستش بود چشمتون روز بد نبینه یه گربه ی سیاهه بزرگ اومد نزدیکم منم جیییییغ کشیدموفرار.اون کنارتیربودوبودو منم دقیقا طرفش میدوییدم(من اونقدر که از گربه سیاه میترسم از سگ نمیترسم)فقط توی اون لحظه تونسم لبخندمحویو رو لبش ببینمو تا مامانم اومد برسه فقط بشنوم که زیرلب گفت:زشته دیگه بزرگ شدی!!!!!

حالا مامانم ول کن نبود تا دم خونه میگفت:نه آخه گربه ترس داره که اینطوری جیغ کشیدی؟زشته بخدا شهرزاداین جیغه تو ماله دیدنه سگم نبود...!!!!

منم بیخیال فقط تو فکره اون نگاهو لبخندش بودم...یجورایی هنوزم عاشقش بودم که هرروز داشت این عشق زیادمیشد اما کاری از دستم جز صبر برنمیومد...

راسی یادم رفت بگم که توی امتحانای دی ماهم یه بار که باسمانه اینا پیاده برگشتیم با دوستاش داشت از امتحان برمیگشت که نمیدونم دیدم یا نه چون من بعدازجداشدن از سمانه اینا دیدم پشته سرمه زودی رفتم توی یه مغازه که نبینتم...(اینم یکی دیگه از لجبازیام بود)

روزا تندتند میگذشتنو من بیخبرتر و دلتنگ تر از همیشه بودم کارم شده بود هرشب با مامانم حرف زدنو گریه کردن اما هیچی جای کسی که از اولم بطور جدی واونطوری توی زندگیم نبودو پرنمیکرد برام...

 

ادامه دارد

.

.

.

.

تــازگیـ هــا دِلـَـم نـَـفَهمـ شـُـده!

هـَـر چــهـ مــی گویــَم رَفــتـــ ...

بـاز هـَم سـازِ مُخــالِفـ میزَنــَد!

بـاز هــم بـا دیــدنِ اِسـمشـ میـ لـَـرزَد!

یکشنبه دوازدهم شهریور 1391| 22:0 |شهرزاد

فاطی که برگشت از قیافش میشد فهمید اگه ولش کنم یا حرفی بزنم چیزی از صورتموباقی نمیزاره

با یه لبخند که بیشتر شبیه نیشخند بود رفتم جلوی درو گفتم:سلام دوستم!دادی بهش؟؟؟؟؟؟

گفت:شهرزاد برو اونطرف نبینمت که چیزی از صورتت باقی نمیزارم.تو میخواسی من ضایع شم نه؟تو که اخلاقای اینو میدونی چرا گفتی من برم بدم بهش؟اصلا مگه دوسش نداری؟چرا دیوونه بازی درمیاری؟چرا ناز میکنی تمومش کن دیگه اونم گناهی نکرده گیرتو افتاده

گفتم:وایسا یکی یکی جوابتو بدم.تو که منو میشناسی من از چندسال پیش تاالان هیچکسیو راه ندادم توی زندگیم و قلب و فکرم فقط مال اون بوده وبس اما نمیتونم فاطمه نمیتونم به عنوان دوست قبولش کنم نمیتونم دسته خودم نیس تودیگه درکم کن میترسم از دوستی میترسم حرمتی بینمون نمونه و بعداز یه مدت همدیگه رو نخوایم اونوقت چیکار کنم؟هان؟چیکار کنم؟

گفت:شهرزاد از تو چشمای  پیمان میشه خوند که میخوادت نمیدونی وقتی بهش کارتو دادم و حرفایی که گفتیو زدم چطوری نگاهم کرد آخرشم گفت شما اگه دوسته واقعیه شهرزادی یه کاری کن نظرش راجب من عوض شه نه بشو فرینازه شماره۲!!!!!

اونشب خیلی بافاطی حرف زدم.اونم گوش میدادو راهنماییم میکرد اما من نمیدونسم چرا بازم نتونسم اونو به عنوان دوست پسر(اولینوآخرین)بپذیرم...

روزا پشته سرهم میگذشتنو داشتیم میرسیدیم به امتحانای ترم اول توی مدرسه دیگه اون دختره شیطون نبودم حتی دوستاییم که زیاد بهم نزدیک نبودنم اینو میگفتن که چند وقته توی خودمم.توی اون روزا خیلی با سمانه صمیمی شده بودم جوری که کله جریانه پیمانو میدونس و اونم راهنماییم میکرد توی اون چند وقت روزای بدی داشتم جو خونه جالب نبود مزخرف ترین جو که توی این چندسال بی سابقه بود ازاونطرفم دلتنگیم واسه ی پیمانو دستش که شکسته بودو یه بار اتفاقی رفتم دم سوپر دیدم با خواهرش اومد اومدم ازش بپرسم دستت چی شده مامانش اومد تو اما از نگاهاش میخوندم که شاکی و ناراحته...!

ازاون روز تمام دخترپسرایی که توی کتابام میکشیدم دسته پسره شکسته بود

نزدیک ولنتاین بدترین حالو داشتم وقتی میدیدم مائده با چه ذوقی واسه دوست پسرش کادو میخره یا بقیه ی دوستام ومن الان باید داشتمش تا کادو میگرفتم براش دیوونم میکرد نه اینکه حسودی کنم اما با تمام وجود دلم میخواس بود تا براش حرف میزدم  اما نبود با لجبازیامونازکردنای بیجام دیگه گهگاهی فقط سراغمو میگرفت...

 

 

ادامه دارد

.

.

.

 از وَقـتـــــے کـــهـ نــیـسـتـــــے

خــُـدآ مــے دآنـَــد

چـِـقــَــــدر آبـــــــــ بـــهـ صـــــورَتــَــمـ پــآشـیـــدَمــ

لـَـعـنـَـتـــــے ایــنـ کــآبـــوســ ایــنـقـَـــدر وآقـِـعـــــے ستــــــــ

کـــهـ اَز خوآبـــــــ بـیـــدآر نــِـمــے شـَـــوَمــ

یکشنبه دوازدهم شهریور 1391| 21:40 |شهرزاد

همینطور که من میرفتم پشته سرم اومد تا یه جا برگشتم و گفتم:مسیروبلدم میشه نیای؟

گفت:میدونم بلدی!اما نمیشه نیام چون ظهره!

گفتم:بچه نیستم چنددیقه دیگه هم میرسم توی محله ببیننمون بدمیشه

گفت:نترس۳بعدازظهر قو تو کوچه ها پرنمیزنه!شیطون اون روز اگه من دروباز نکرده بودم زنگمونو زده بودی؟؟؟؟

اون موقع تمام سعیم این بود نیشم تا بناگوش باز نشهپس جوابشو ندادم که خودش گفت:میزدی چون چندروز بعدش منو ندیدیو زدی قبلشم که چندبار زده بودی!!!

از لحن حرف زدنش دلم قنج میرفت بپرم بوسش کنم اما خو نمیشد

ساختگی اخم کردمو گفتم:حالا که خودت پرسیدی خودتم جواب دادی میشه من برم؟؟؟

گفت:وایسا!

ازتوجیبه سویی شرتش یه کارت خرسی داره ناز داد که مطمئنا چیزی جز شمارش توش نبود گرفت جلوگفت:بگیرش دیگه خواهش میکنم قول میدم اصلا اذیت نکم زنگم نمیزنم فقط بدونم داری شمارمو همین برام بسه.

گفتم:بسه دیگه هرچی هیچی نمیگم صددفعه گفتم بازم میگم نه نه نه!من از خودمم خستم از همه چی دارم میترکم تمومش کن.برو دنباله کسی که واقعا میخوادت.

ول کردم اومدم اما تو کله راه به خودم فوش میدادم که حالا اگه رفت دنباله کسه دیگه من چیکار کنم

وقتی از کنارش رد شدم شنیدم زیرلب گفت:سرتق آخرش ماله خودمی

سال اول دبیرستان خیلی اذیت شدم نمیدونم چرا بااینکه دوستام بودن اما فکرای ناجورو حرفای فریناز داغونم میکرد.

گذشت گذشت تا یه روز فاطی اومده بود دم خونمون.از پشت آیفون گفتم:بیا تو

اونم از خدا خواسته پرید تو و دیدم داره میخنده.گفتم:نرسیده به چی میخندی؟؟نیشتو ببند:(

گفت:به خریت تو که با پا پس میزنی با دست پیش میکشی.بیا اینو عاشقه دل خستت داد گفت پیشت باشه.

از دیدنه همون کارت به مرزه انفجار رسیدم به فاطی گفتم:داره با علی میحرفه؟گفت:آره اما جلوی اون ندادا

گفتم:فاطی بدو تا نرفته بش بده کارتو بگو شهرزاد گفت اگه یبار حرفای اون روزمو تو ذهنت مرور کنی میفهمی احتیاجی به دوباره دادنش نبود.

فاطی با چشمایی که شبیه نلبکی گرد شده بود گفت:همینا رو بگم دقیقا؟؟؟؟؟؟؟؟

گفتم:همینا رو بی کموزیاد...

فاطی رفت که بهش بده و دوباره برگرده و من دوباره یادم افتاد که چه حماقتی کردم

.

.

ادامه دارد

.

.

.

نمی بخشمت به خاطر تمام خنده هایی که از صورتم گرفتی ،

به خاطر تمام غم هایی که بر صورتم نشاندی ،

نمی بخشمت به خاطر دلی که برایم شکستی ،

به خاطر احساسی که برایم پر پر کردی ،

نمی بخشمت به خاطر زخمی که با خیانت بر وجودم تا ابد نشاندی!!!

=======================

دوست جونیام نظراتونو پست پایین بزارین میسی میسی

یکشنبه پنجم شهریور 1391| 23:1 |شهرزاد

یه روزعصر که خونه نشسته بودم وداشتم غرغر میکردم که حوصلم سررفته فریناز زنگید که پاشو بیا خونه ما منم تنهام مامانم رفته خرید.اولش قبول نکردم اما یکم که اصرار کرد گفتم خب باشه تانیم ساعته دیگه میام.رفتم خونشون آهنگهای بهنام صفویو گذاشته بود یکم حرف زدیموچیزخوردیم یهو آهنگه حالابازمنونسیموموج دریا...اومد.تمام خاطره هام ریخت تو ذهنم و اومد جلوی چشمم بی مقدمه گفتم:آخی پیمان عاشقه این آهنگ بود یادش بخیر

دوباره روز از نو روزی ازنو

فریناز شروع کرد...

-آره یادته چقد منو میخواست بعد یهو تو پریدی وسط اومد سمته تو؟هنوزم که هنوزه منو که میبینه یه آهی از سره پشیمونی میکشه و زل میزنه تو چشمام ومن ناراحتیو از تو چشماش میخونم

قیافم اون موقع دیدنی بود!کاملا حرفاش چرت بود.چون پیمان هیچوقت سرشو بالا نمیکرد زل زل تو چشمای یه دختر نگاه کنه اونم کی؟فریناز

به روی خودم نیوردم گفتم:حالا هرچی بود گذشت!

گفت:گذشت اما به چه قیمتی؟به قیمته اینکه الان منواون میتونسیم بهترین لحظه هارو کنار هم داشته باشیم اگه تو نبودی

دیگه آمپر چسبوندم قشنگ میتونسم حس کنم داره از سرم دود بلند میشه اون روی قشنگم اومد بالا و گفتم:اگه الان اومدم اینجا نیومدم بشینم که توهرچی دلت میخواد بارم کنی که بشنوم کی چقد کیو دوس داشته اصلا خوشم نمیاد بشنوم.توماله پیمان پیمانم ماله تو تمومش کن دیگه هر دفعه دیدمت همینا رو تحویلم دادی.بسه دیگه هرچی ازت شنیدموپشته سرم گفتی

با بغض گوشیمو از روی تختش برداشتمو زدم از خونشون بیرون.رفتم خونه یکم نشستم توی حیاطو بعدشم رفتم تو اتاق نور اتاق چشممو اذیت میکرد مهتابی و چراغوخاموش کردمو فهمیدم وقتیه که میگرنم قراره بگیره

مامانو صدا کردم یه قرص بهم دادو سرمو محکم بستمو خوابیدم...

توی اون روزا اتفاق خاصی نیفتاد از حدیثم هرازگاهی میشنیدم که فریناز چیاگفته و حتی یبارم خانوم...بهش برگشته که اگه یباردیگه پشت سره شهرزاد چیزی بگی همه چیو به مامانت میگم...

دقیقا یادمه چند روز بود با سها از شیشه ی سرویس میومدیم بیرونو زنگه خونه هارو میزدیم آقای...نامردی نمیکردو دل به دلمون میداد چند بار موقعه برگشتن زنگه پیمان اینارو زدیم لو نرفتیم اما دقیقا یه پنج شنبه بود منم سویی شرت فرمزمو پوشیده بودم آخه زنگ آخرش ورزش داشتیم برگشتنه داشتم بستنی میخوردم سها غایب بود گفتم آقای...آروم تر برین من زنگه اینا رو بزنم همینطور که آروم میرفت اومدم از پنجره برم بیرون درخونشونو باز کرد و فهمید قرار بود چیکار کنماما من زود سرمو کشیدم تو واصلا به روی خودم نیوردم

اما این قضیه به اینجا ختم نشدو یبار دیگه که تاساعت۳کلاس داشتیم دوباره اون عمله زشتو تکرار کردم اما ندیدمش که سرکوچه بود وقتی زنگو زدم از سرکوچه اومد اینورتر و چنان لبخندی تحویلم دادکه دلم شد کارخونه آلاسکا سازی

اما دلش تاب نیورد و بالاخره چهارشنبه که برگشتنه بی سرویس میومدم سرکوچه دیدم و سره حرفو باز کرد...

.

.

ادامه دارد

.

.

.

 

دَســـتــَم را

میگیری مـــیآن ِ دَســـتآنــَت

زُل میزَنی بــه انگــُشتآنــَم

آرام آرام بـــوسه مِـــهمآنِشـــآن میکُنی

آنقــَدر غـَـرق می شــَوی

کــــِ مَــرآ از یـــآد میبَــــری!!

تــَمآم ِ دُنـــیایَت می شــَوَد

دَســـــتآن ِ مَن!

 ===============================
دوستای گلم سلام!
ببخشید اگر این چندروز که آپ بودید من نیومدم حتما بهتون سرمیزنم
تا ساعت۱۲امشب یه پست دیگه میزارم سربزنید که نخوام بیام هی بگم آپم
کلی بووووووووووس واسه دوستای مهربونم
یکشنبه پنجم شهریور 1391| 20:47 |شهرزاد|

بله اون رابطه دیگه اونی که باید میشد نبود.من با تمام وجودم اونو میخواسم حسه اونم به من کمتراز این نبود اما این وسط من باید نیشوکنایه های فرینازو میشنیدم...

اون تابستونم با تمام خوب و بدش و تمام خاطراته قشنگش تموم شد اما قشنگترین خاطرش برام عروسیه بهی بود و دیدن شاهینی که نگرانه منه اما نمیتونه کاری کنه.تمام اونا عذابم میداد.

سال تحصیلی جدید شروع شدو من رفته بودم اول دبیرستان دلم واسه دوستای راهنماییم تنگ شده بود مخصوصا سبا اما جداشده بودیم ازهم ولی من بانگار اینا توی یه کلاس بودماز اون نظر تنها نبودم.حدیثم که فهمیده بود جز من کسی به فکرش نیس حالا مثه کوه پشتم بود.اکثرا صبحا که باسرویس میرفتم از کوچه ی اونا میرفتیم میدیدمش که بااون بندوبساطش میره مدرسه چندروزه اول درحد سرتکون دادن بود وروزای بعد هیچی.تمامه اون خاطرات دودشد رفت هوا انگار یادمون رفته بود چه خبربود تودلامون

باهربار دیدنش دلم میگرفت اگه اون ماله کسه دیگه میشد...نه خدایا من طاقتشو ندارم...

دل من یه بارم نشکسته بود اما دل نازک شده بودم که شکست دلم اونم نه از دست اون از دسته صمیمی ترین دوستم...بگذریم...

من دیگه توی راهنمایی نبودم اما حرفای فریناز پشت سرم نابودم میکرد حرفایی که تا به گوشه راننده سرویسمم رسید من دیگه توی ذهنش شهرزادی که باهاش دردودل میکرد نبودم...

مامان میدید هربار که حدیث حرفاشونو تکرار میکنه برام من تاچندروز سردرد دارم حتی یکی دوبارم اومد مدرسه دنبالم از سردرد

چندوقت همینطورگذشت دیدم فایده ای نداره گفتم بزار خودم زنگ بزنم به خانوم...ازش بپرسم قضیه این حرفا چیه!!!!!

بهش زنگ زدم اولش کلی حالواحوال کردم وازش قضیه رو پرسیدم.گفت آره فرینازو زهره افتادن باهم به حرف زدن پشته سرت فقط این وسط حدیثه که همش میگه پشت سرش حرف نزنین اون دیگه تواین مدرسه نیستو اینا.

بعدش ازم خواست گوشیوبدم به مامان انگار به مامان همه چیو با جزئیات گفته بود وازش خواسته بود اگه صلاح میدونه با فریناز بحرفه.

یه هفته گذشت اما کموبیش میشنیدم که هنوزم حرفاش ادامه داره من شده بودم نقله مجلسه اونا

دیگه اعصابه من که هیچی اعصابه مامانم خط خطی بود.واسه مطمئن شدن اول به زهره زنگ زد.زهره هم با اعتماد بنفس تمام همه چیوانداخت گردنه فریناز.یه روز که من مدرسه بودم و فرینازنوبته ظهری بود مامان زنگیده بود که فریناز خاله میای خونمون کارت دارم!!!

فرینازم اومده بود کلی باهم حرف زده بودنو فریناز تو بغله مامانم گریه کرده بود که من شهرزادو دوس دارم به قرآن اما اون عاشقه کسی شد که من میخواستمش منم میخواسم شهرزاد زجربکشه من دیگه به چشمه پیمان نمیومدم و....

مامانمم بهش گفته بود که شهرزاد الان چندماهه اصلا حرفی ازش نمیزنه بعدم دختره من زود وارد این مسائل شد من راضی نبودم اما بعدفهمیدم واقعا همو دوس دارن  کاری از دستم برنمیومد جزاینکه اینقدرباش راحت باشم تا حرفاشو جز من به کسی نگه الانشم حاضرم قسم بخورم هیچ شماره ای بین اون دوتا ردوبدل نشده فریناز خاله توهنوزم بچه ای شهرزادم همینطور حرفاتونم بچه گونس شما دوستی۱۰سالتونوبخاطره۱پسراز دست دادین منم تمام این دوره هاروطی کردم میفهمم هم تورودرک میکنم هم شهرزادو...

همیشه لحن حرف زدنه مامانو دوس دارم پره آرامشه فک کنم پریسا که این همه بامامان حرفیده و رفت وآمد داشتیم حرفامو تائید کنه  

خلاصه جواب حرفای مامانم شد زنگی که شب فرینازبهم زدو ازم خواست که دوباره مثه قبل باشیم باهم ومنم چون هنوزاز ته قلبم دوسش داشتم قبول کردم اما...

.

.

.

ادامه دارد

.

.

.

 

غصه نخور؛

کنار آمده ام با نبودنت


خیلی که دلم بگیرد گریه میکنم

یکشنبه پنجم شهریور 1391| 17:31 |شهرزاد

خونه ی سحر اینا اتفاق خاصی نیفتاد امتحانای خردادم که۲۵تموم شده بودنوسحراینام۱تیراسباب کشی داشتن  همه چی تقریبا خوب پیش میرفت ومن درگیر ثبت نام توی دبیرستان بودم از اون طرف تمام فکرم شده بود حدیثه که حالا با فریناز بیش از حد صمیمی شده بود و فرینازم که ساده تراز اون کسیو پیدانکرده بود تمام اطلاعات منو ازش گرفته بود وحالا من افتاده بودم تک وفرینازو حدیث باهم

منم تا چندماهه اول نمیدونسم که حدیث ناخواسته مسبب همه ی این آشوبا میشه اما یه چندوقت که گذشت دیدم حرفایی که حدیث داره میزنه یه جاش میلنگه تمام این حرفا بخاطر اعصاب خوردی منه و منم روی حرفاش دقیق شدم که نمونش اینا بود:

-آره چندروزپیشا پیمانودیدم با محمد دنبال دوتا دختر افتاده بودن هی پیمان میخواس شماره بده دختره قبول نمیکرد

-اون هفته که از خونه مامانجونم میومدم پیمانو دیدمش دم در داشت با دختر خالش خدافظی میکرد بعدم بوسش کردوباهاش دست داد!!!!

-با فریناز داشتیم میرفتیم کلاس نقاشی یهو پیمان فرینازودید گفت میگن دخترایی که موهای لختو مشکی دارن زودتر شوهر پیدا میکنن!!!!

اون حرفی که بالا گفتم به فریناز زده رو ۱۰بارعوضش کرد یه بارگفت پیمان تنهابود!

یه بار گفت با چرخش بود داشت میرفت باشگاه!

یه بارگفت با محمد داشتن والیبال میکردن!

خلاصه اینقد گفتو خبر بردو اورد که باعث دعوای منوپیمانش شد که پیمانم بی تقصیر نبود.

یه روز عصر که من بوم به دست داشتم از کلاس برمیگشتم دیدم بله آفا با دخترخالشون دارن دم دردست میدن که خدافظی کنن.منم آمپرچسبوندم باسرعت از جلوش رد شدم بدون اینکه محلش بزارم رفتم خونه واسه تمام سادگیام و اینکه به حدیث میگفتم پیمان من از گلم پاک تره وتمام حرفاتون دروغه گریه کردم!

تمام روزمو به گند کشیده بود تابلویی که باذوق تمومش کردم تانشونش بدم تمام خوشحالیام بخاطر ثبت نام دبیرستانم همه و همش گند زده شد توش.

خداروشکر اون چند روز مامانبزرگم حالش بدبودو مامان اونجا بودمجبور نبودم چشمای باد کردمو قایم کنم...

خلاصه تا چندوقت محلش نمیزاشتم و جوری میرفتمو میومدم که اصلابهش برنخورم اما یه روز که داشتم از زبان برمیگشتم دیدم داره با محمدو علی والیبال میکنه منو که دید توپو دادبه محمدو اومد دنبالم منم به عمد راهمو عوض کردم یکم حرص بخوره.داشتم میرفتم که شنیدم میگه وایسا

محل نزاشتمو راهمو ادامه دادم که صدای دادش اوم:با تو بودم گفتم وایسا!حالا دیگه نمیشنوی نه؟؟؟؟؟؟

تو دلم داشتم میگفتم:درست میکنم پسره ی پرو بابامم تاحالا سرم دادانکشیده که تو میکشی...

توی همین خیالات بودم که رسید و روبروم وایساد با قیافه ی جدی!!!!!!!

گفت:تو چته باز؟از اون روز که منو دخترخالم دم در بودیم دیگه پیدات نیس کلاساتم که ساعتش عوض شده اینم از الانت دوباره چته؟

دیگه آمپر چسبوندم:من؟من چمه یا تو؟با وجود اون دختر خالت دیگه چه احتیاجی به من داری؟من فقط واسه وقت گذرونیت بودم.حیف من که بخاطرتو دوستامو کنارگذاشتم حرفاشون راس بود الان دارم میفهمم.

به آخرش که رسیدم اشکام ریخت از خودم متنفربودم که جلوی یه پسر داشتم گریه میکردم اما خب نمیتونسم جلوشونو بگیرم!!!!

گفت:چی میگی تو؟کدوم حرفا؟از دوستات منظورت اون حدیثه و فرینازن که پای بهم زدن منو تو وایسادن و تو از همه جا بی خبر داری به حرفشون گوش میدی؟فک کردم اونقدر ارزش دارم که حرفاشونو جدی نگیری و بفهمی دروغه!

گفتم:اونا دروغ میگن اما چیزی که با چشم خودم دیدم چی؟اونم دروغه آره؟

گفت:نریز اینجوری اشک لامصب بزار برات توضیح بدم

تو وامیر روی منظور دست میدین و گاهی وقتا دست و روبوسی میکنین؟

گفتم:نخیر اون عینه داداشه منه بفهم!

گفت:گل من به قرآن به جونه خودت منو گلشنم همینطوریم عین خواهروبرادر گلشن از من بزرگتره نمیاد که به چشم دیگه به من نگاه کنه!

گفتم:حالا اون قبول اما شماره دادنات چی؟متلک انداختنات به فریناز؟اونا هم دروغه؟

گفت:به قرآن تمامش الکیه آخه من تاوقتی تورو دارم دیگه احتیاج به بقیه ندارم توهم پاک کن اون اشکاتو حیف چشمات نیس بخاطره یه مشت حرف الکی خراب شن؟

گفتم:آخه تو که نمیدونی چه چیزایی میگفتم!

گفت:نمیخوامم بدونم اونا حسودن.

بعدش گفت:چقددلم میخواس الان بغلت میکردم تا مطمئن شی منوتو تا ابد مال همیم اما حیف که خودت چیز دیگه خواسی.

گفتم:من اون دوستیو بیشتر قبول دارم.پیمان حرفاتو قبول کردم اما وای به حالت اگه دوباره چیزی ازت دیدم اونوقت چشماتو درمیارم

گفت:باشه عزیز دلم تو مطمئن باش من هیچ خطایی نکردمو نمیکنم!

بعدشم خدافظی کردیمو من برگشتم اما این رابطه دیگه اونی نشد که باید میشد...

 

ادامه دارد

 

.

.

.

.

 

سخت است میدانی؟ اینهمه دل در دنیا هست
که هیچ کدام برایم تنگ نمی شود چقدر سخته...
بعد از پشت سر گذاشتن کلی خاطره قشنگ
با بی اعتنایی و بی تفاوتی بهت بگه :
هرجور راحتی کسی مجبورت نکرده بمونی..

=========================

پ.ن۱:چقد دلم میخواد زمانو به عقب برگردونم حتی همه زندگیمو بدم اما زمان برگرده به همین۲سال قبل:(

پ.ن۲:دوست جونیام نظراتونو توی همین پست بزارین.میسی که همیشه بهم سر میزنین:)

جمعه بیست و هفتم مرداد 1391| 17:48 |شهرزاد|

همینطور که من زنگ یه خونه رو زدم ودویدم توی کوچه دیدم اومدش

تو دلم گفتم وای الان یه چیزی میگه بهم با صدایی که سعی کردم نلرزه گفتم:سلام تو اینجا بودی؟؟؟

گفت:سلام.آخه دختر تو کی میخوای بزرگ شی هان؟ساعت۵عصر زنگ خونه ها رو میزنی و درمیری؟فک کن یکی ببینتت آخ که چه کیفی میده

گفتم:خیلی بدی انتظار داری کسی منو ببینه دعوام کنن؟پیمانه بد

گفت:حالا خوش میگذره یا نه؟این خواهره منم مثه توئه همش درحال زنگ زدنو فرارکردنه اما خب اون حدودا نصف تو سن داره ها

گفتم:خیلی خوش میگذره تو همش میخوای مودب باشی این کارارو نمیکنی رو اعصابه منی

گفت:اینجوریاس؟حالا که اینطور شد پس خونه های سمت راست مال من سمته چپی هام مال تو

منم که داشتم ذوق مرگ میشدم گفتم:آخ جووووووون بدو بریم

خلاصه همه زنگا رو زدیمو رفتیم کوچه ی بغل خونه سحراینا منکه دیگه به نفس نفس افتاده بودم اونم دست کمی از من نداشت!

بعد گفت:من موندم با تو چیکار کنم؟آخه دختر بسه یکم کمتر شیطونی کن آخرش با این کارات کار دست خودت میدیا مثه اون شکستگی روی چونت اما اینبار کل صورتت داغون میشه البته خدانکنه!!

گفتم:اون شکستگی مال خیلی وقت پیشه مال۶سالگیم اگه زانومو ببینی کلی جای زخم روشه از بس زمینو اینا خوردم!

گفت:آخی از همون اولم تخس وبد بودی تو باید پسر میشدی اشتباهی شدی دخترراسی قضیه ی چونت چی بوده که شکسته الانم جای بخیه هاش مونده؟

گفتم:هیچی یه بار۶سالم که بود داشتیم با فریناز اینا گرگی میکردیم که یهو من رفتم رو کاپوت ماشین وایسادم نفهمیدم چی شد پام لیز خورد یا دوستام هلم دادن که با صورت پخش زمین شدمو چونم اینطورشدرفتمو بیمارستانو بخیه و این چیزا!!!:(

گفت:پس که اینطور حالا هی من بگم تو باید پسر میشدی تو بگو نه

خلاصه بعد از کلی حرف خواستم خدافظی کنم برم که گفت:شهرزاد همیشه شهرزاد من بمون بخدا خیلی دوست دارم اونقدری که نمیتونی درکش کنی.

خواس دستمو بگیره که دستمو کشیدم عقبو گفتم:پیمان بزار رابطمون همینطور پاک بمونه بی هیچی عین دوتا دوست.نزار خراب شه:)

گفت:هرچی تو بخوای من حرفی ندارم فقط خیلی دوست دارم[تصویر:  7630bb5e01041653bdeaaced87e426b0.gif]

گفتم:میدونم منم همینطور اما خب...

گفت:باشه قبول همینطوری میمونیم!

گفتم:من برم دیگه؟سحر منتظرمه!!

گفت:برو مواظب خودتم باش بهشم سلام برسون منم میرم پیش محمد

واسش دست تکون دادمو رفتم خونه سحراینا...

.

.

ادامه دارد

.

.

.

.

دگــــر تــــــقــدیــــر را
 
بـــرای نــیـــامــدنــت بـــهانـه نـــکـــن !!!!
 
مـرد بـــاش...
 
و بـگـو نــخـــواســــتـــــی....
 
و نــیـــامـــــدی....!
جمعه بیست و هفتم مرداد 1391| 17:3 |شهرزاد

تمام حرف سحر اونشب این بود که پیمان دوست داره توروخدا یه کاری نکن از دستش بدیواینا...

سحر بعداز امتحانای خرداد میرفت ازاصفهان واز این بابت جفتمون ناراحت بودیم چون اکثرا غیراز حدیث من حرفاموباسحرمیزدم اما حالا که میرفت حتی اگه هفته ای یه بارم میدیدمش بازم کم بودkiko-sheklak

داشتیم چیپس میخوردیم که یهو گفتم:سحر!اون قضیه فرینازچی بود که گفتی؟

گفت:بیخیال بابا.تو که نبودی انتظارداشت پیمان بره باهاش دوست شه اما پیمان چون خودش حوصله نداشت پاسش دادبه محمد که اونم حسابی از خجالتش درومد

گفتم:سحر کاری ندارم که حالا فریناز چقدبد کرده و اینا اما دلم واسش میسوزه فریناز یه زمانی بهترین دوستمون بود یادته؟همیشه وقتی من دفتر خاطرات میخریدم اولین کسی که مینوشت اون بود کاش الانم همون فرینازبود گاهی وقتا اینقد دلم واسش تنگ میشه که خدا میدونه یادته اون اوایل محمد یه چیزی که بهش میگفت میومد پیش من میگفت آره محمد اله محمد بله؟

گفت:آره شهرزاد اما اون الان میخواد هرجوری شده تورو اذیت کنه اون میخواد اینقدر تورو اذیت کنه که پا پس بکشیو واسه همیشه پسریو داشته باشه که همه ی مهربونیش فقط بخاطر توئه.آخه تو چرا اینقد ساده ای دختر؟؟؟

گفتم:اما آخه سحر فریناز...

یهو پرید وسط حرموگفت:ای فرینازو کوفت نزار این دهنمو بازکنما این همه آدم  هس تو گیر دادی به این  فریناز؟؟؟؟؟

(آخه یه زمانی سندرم مزمن فریناز پیداکرده بودم)

خلاصه اونشب اونقدر گفتیموگفتیم تا صبح شد وطرفای ساعت۹بود که دیدم حدیث پیداش شدبا۱گل که گفت بیا تازه از تو باغچه کندمش برات

یعنی درکل حدیثم مثه من خجسته میزنه کارای یهویی و خرابکاریایی که همیشه باهم میکردیم و بعد انکار میکردیم سوسیس هایی که از تو فریزر کش میرفتیم و خام خام میخوردیم زنگ خونه ها رو زدن وفرار کردن سیاه کردن دیوار خونه ی همسایمون با ذغال ماشین یکی از فامیلای فضولشونو پنچرکردنو...

(البته این عمل شوم با کمک بهی و مامانم انجام شد آخه فامیلشون هروقت میومد ماشینو میزاشت صاف جلوی درخونه ما خو ماهم نمیتونسیم ماشینو بیرون بیاریم)

خلاصه حالا کم کم داشتیم میرسیدیم به امتحانای خردادو من هربار از گرفتن شماره ی پیمان در میرفتم نمیدونم چرا با اینکه بعضی وقتا دلم حتی هوای دیوونه گفتناشو میکرد اما نمیخواسم شمارشو بگیرم.

یه روز که طبق معمول داشتم میرفتم خونه ی سحراینا تصمیم گرفتم زنگ همه ی خونه ها رو بزنمو دربرم.حالا نگو پیمان منو دیده بودو من همچنان مشغول انجام کارزشتم بودم فک کردم با دیدنش همه چی بهم میریزه اما برعکس شد...

.

.

ادامه دارد

.

.

.

.

چه کسی برای عشق بازی من...

 

شعر اتل متل خواند...

 

که پایت را به راحتی از زندگیم ورچیدی...

جمعه بیست و هفتم مرداد 1391| 16:33 |شهرزاد

توی تمام مدت عید ندیدمش دلم واسش تنگ شده بود یه بار کلی نشستم فک کردم گفتم بش میزنگم اما بعد یادم افتاد سراینکه میخواس شمارشو بده اون الم شنگه رو راه انداختم

دلم گرفته بود خداخدا میکردم زودتر ۱۴شه برم مدرسه تاجایی که میتونستم توی مهمونیا محل به شاهین نمیزاشتم که هوا برش نداره تمام اون تعطیلی های عید قیافم تو هم بود تا اینکه خود مامان فهمیدوگفت چیزی نمیپرسم تاخودت بیای بگی

اما من حرفی نداشتم چی میگفتم؟میگفتم این اتفاقا افتاده؟اونکه کامل از دعوای مسخرمون خبر نداشت

خداروشکر زود۱۴شدو رفتم مدرسه با اینکه از روز۱۳ خیلی خسته بودم اما حوصله ی موندن خونه رو نداشتم!

تقریبا فک کنم ۲۵بود که با سحر رفتم پارک دم خونمون نامردا نقشه داشتن که ماباهم آشتی کنیم.رسیدم دیدم اونو محمدم هستن

تو دلم قند میسابیدن اما خودمو از تا ننداختم اخمامو کشیدم توهمو گفتم:سحر من رفتم 

محمد گفت:شهرزاد بیخیال سره یه حرف بچه گانه که اینطوری نمیکنن!

پیمانم حرفی نزد فقط یه نگاه کردورفت نشست رو نیمکتا 

من از خدام بودبرم باش بحرفم اما خب نمیتونسم گفتم بزار این سحر به زور میبرتم

سحر پیله شد منم رفتم نشستم اون سر نیمکت!هیچی نگفت اخم داشت بدبختی اخمشم قشنگ بودوجذاب خلاصه۳دیقه گذشت هیچی نگفت منم پرووووو شروع کردم به گفتن:

یه وقتایی هس آدما اینقد ناراحتن که حواسشون به اطرافیانشون نیس نمیفهمن که چیکار میکنن یا چی میگن...

پیمان:اونوقت بهترین روشو این میدونن که سر کسی که از ته دل دوسشون داره داد بزنن و دیگه هم محلش نذارن درسته؟

گفتم:تو میدونی چقد سبا واسه من عزیزه اون روز سپیده داشت بین منو سبارو بهم میزد و باهم دعوامون شده بود بخاطر همین بود که عصبانی بودم گفتم میرم استخرآروم میشم نشدم تو هم از راه نرسیده شروع کردی اونا رو گفتن خب منم اونا رو بت گفتم ولی در کل عصبانی بودم عیدتم مبارک

پیمان:شهرزاد خیلی دوست دارم تو رو خدا اینقد اذیتم نکن.باشه؟

گفتم:گفتم که دست خودم نبود اما کار تو هم زشت بودا

گفت:آره ولی بخدا پیش بینی همچین رفتاریو نکرده بودم.مال تو هم زشت بود فک نکنی قشنگ بود.آشتی؟

گفتم:خب باشه چون گناه داری آشتی بریم پیش سحر اینا؟

گفت:پس بوس آشتیم کو؟

گفتم:من کی تاحالا بوست کردم که بار دومم باشه؟انگار دلت هوای جیغ جیغ کردنامو کرده نه؟ 

گفت:وای اونکه نه!شهرزاد این چند هفته داشتم دیوونه میشدم تو بالا بری پایین بیای مال منی خانوم کوچولو.

گفتم:اوه اوه صاحب شد!باید فکرامو بکنم!

گفت:شهرزاد بخدا خیلی دوست دارم!

گفتم:چشمم روشن میخواسی نداشته باشی؟

نگاهش جدی شد روبروم وایساد گفت:دوسم داری یا نه؟جوابش یه کلمس!

چیزی نگفتم سرمو انداختم پایین تو دلم گفتم بیام بگم آره زود خودمو لو دادم بگم نه همینجا میکشتم!پس سکوت کردم شاید از سکوتم بفهمه که دوسش دارم

گفت:خجالت کشیدن بی موقت منو کشته باشه بابا فهمیدم دوسم داری اما من عاشقتم!

گفتم:خب دیگه بریم حالا سحر اینا میگن این دوتا چی میگن بهم!

اونشب تا ساعت۸تو پارک بودیم بعدشم برگشتیم خونه سحر اومد شب خونه ما چون فرداش جمعه بود تا صبح حرف زدیم و تازه اونجا بود که فهمیدم اون چند هفته فریناز پاپیچ پیمان شده بوده...

 

ادامه دارد

.

.

.

.

رفتنت...نبودنت...نامردیات...
هیچكدوم نه اذیتم كرد نه واسم سوال شد...
فقط یه بغض داره خفــــ ــــم میكنه...
چجوری نگات كرد كه منـــــ ــــو تنها گذاشتی؟؟؟

+پ ن:آهنگ وبم وصف حالو روزه این چند روزمه!!!!!!!

+واقعا واسه ی آذریای عزیز طلب صبر از خدا میکنم از وقتی شنیدم حالم گرفتس!!!!

چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1391| 18:37 |شهرزاد|

مطمئن بودم محمد که اون روز تمام اون صحنه ها رو دید گذاشته کف دست سحر!

سحر از در که اومد تو شروع کرد:میدونسی چقد بیشعوری؟میدونسی اگه جای اون بودم گوشتو میپیچوندم تا از این کارا نکنی؟ای خدا من اگه مامان شهرزاد بودم بلد بودم چیکارش کنم

گفتم:وای سحر نه سلامی نه چیزی شدی فریناز دوم اونم عصبانی بود مهلت حرف به آدم نمیداد!یه ریز میگفت.بیا بریم تو بعد شروع کن

یه سلامو احوال پرسی با مامانی کردو رفتیم تو اتاق من!

به شکم دراز کشیدم رو تختو گفتم:سحر یه سوال بپرسم جیغ جیغ نمیکنی؟

گفت:فقط محمد پیمانو دیده اون هنوز دلیل حرفاتو نمیدونه اون که گناهی نداشت شهرزاد به قرآن خیلی بچه ای تو دلت از دوستت پر بود سر اون خالی کردی؟

گفتم:تو از کجا فهمیدی؟منکه هنوز حرفی نزده بودم؟اصلا تو ازکجا از دعوای منو سپیده خبر داری؟

گفت:از چشمات میشه همه چیو خوند بعدشم انگار از وجود فریناز تو مدرستون خبر نداری نه؟اون همه چیو گفت که تو سرویس با سپیده دعوات شده

گفتم:خدا نگهش داره برام دختره ی فضول الانم که دعوامو با پیمان فهمیده داره با دمش گردو میشکنه آره؟

گفت:آره ما نمیخواسیم بفهمه اما تو پارک پاپیچ محمدشده بود اوننم گفته بود بهش که اینطور شده اما خوشحال نشو چون زوده زود آشتی میکنن

اون روزا خیلی حالم بد بود با مامان حرف زدم اما گفت:نمیبخشمت اگه رابطت با پیمان بخواد جدی شه شهرزاد از اول گذاشتم باهام راحت باشی اما با دوستیتون مخالفم

باصدای سحر به خودم اومدم:شهرزاد بخدا پیمان دوست داره واسه پسر سخته احساسشو بروز بده پسر مغروره اما پیمان بخاطر تو جلوی محمد گریه کرد میفهمی؟بعید میدونم تو دل سنگ شدی!

من پیمانو دوس داشتم شبی نبود که به خاطره هام باهاش فک نکنم شبی نبود که از خدا مال هم شدنمونو نخوام اما یهو چی شد نمیدونم...

اگه برمیگشتم جوابه مامانیو چی میدادم؟اگرم برنمیگشتم فریناز بهم شاد میشد...

اونشب تا صبح اشک ریختم و به خدا گفتم:خدایا مواظب دختر کوچولوت باش اون تنهاس گیرکرده بین دوراهی نزار بشکنه نزار بهش شاد شن نزار خورد بشه...

سال تحویل گندی بود سال جدید بی پیمان و من با یه عالمه غم

از اونطرفم وجود شاهین که نشسته بود به امید اینکه شاید من دوسش داشته باشم...

 

ادامه دارد

.

.

.

.

.هــر قدر هـــــم کـــه محکــــم باشــــی ! یـــک نقطـــــه یـــک لبخنـــــد یـــک نگــــــــاه یـک عطر آشنـا ... یــک صــــــــدا یــک یـــــــــــاد از درون داغونـــت می کــــند .... هــر قدر هـــــم کـــه محکــــم باشــــی... !!!

 

=========================================

دوست جونیای خوشگلم نظرهاتونو توی پست شماره۸بزارین میسی+یه عالمه بوس

یکشنبه بیست و دوم مرداد 1391| 18:6 |شهرزاد

اون تابستون بخاطر یه سری اتفاقا بدترین تابستون عمرم بود که با یادآوریش عذاب میکشم.

سال جدید شروع شد پیمان شده بود هنرستانی و من سوم راهنمایی اون از اولشم قرار بود معماری بخونه یعنی عشق معماری بود

منم اون موقع ها دوس داشتم دندونپزشک بشم!

اما خب سرنوشت همه چیو عوض کرد و من رشته ی دیگه ایو انتخاب کردم

بگذریم...

توی مدرسه ها روزام بهترین روزا بودن وقتی میدیدم علاوه برخانوادم کسیو دارم که مثه کوه پشتمه و حمایتم میکنه و از بودنش انرژی میگیرم.

روزای قشنگی بودن که اگه موجودی به اسم فریناز نبود قشنگ تر میشدن

واسه عید بابا برام یه خط جدید خریده بود نه به عنوان عیدی همینطوری منم خطمو عوض کردمو به همه دوستام اس دادم که این خط جدیدمه اما یه حسی بهم میگفت به پیمان نگو خلاصه ظاهرا این آقا کلافه بودن چون اون خط قبلی خاموش بودو از من بی خبر!

اون روزا بیشتر درگیر خریدو کارای عید بودم کمتر بیرون پیدام میشد تا اینکه یه روز که داشتم از استخر میومدم دیدمش مسیر منم صاف از کوچه ی اوناس اونم داشت با محمد حرف میزد منم به روی خودم نیوردم نمیدونم چرا اما از محمد خجالت میکشیدم حس میکردم دیگه تو ذهنش اون شهرزاد نیسم درصورتیکه این نبود.

پیمان اومد دنبالم و با عصبانیت گفت:تو چت میشه یهو؟معلومه کجایی؟میدونی چند وقته ندیدمت؟این فاطیم که لاله معلوم نیس چرا دهنشو باز نمیکنه بگه کجایی خطتم که خاموشه

گفتم:من از همه بی خبرم خطمم عوض کردم این چندوقته کار زیاد داشتم جز حدیث کسی ازم خبر نداشته.

لحنم جدی بود و با اخم بهش گفتم!فهمید یکم تند رفته

 گفت:ببخش دادکشیدم سرت بخدا نگرانت بودم منم این چند روزه خطمو عوض کردم بیا این شماره جدیدمه!

منم بی دلیل عصبانی بودم اون موقع ها سایش روی زندگیم بود همه جا فکرم پیشش بود توی ۱لحظه تصمیم احمقانه ای گرفتم

گفتم:من دوست ندارم اینو تو مغزت فرو کن اگرم جواب زنگا و اس هاتو نمیدادم فقط بخاطر این بود که بهت وابسته نشم پس از الان تا همیشه هیچ چیزی بین ما نیس.نه پیمانی بوده نه شهرزادی تمام

بغض داشت خفم میکرد تلافی چیز دیگه ای رو تو دل کسی دراوردم که اگه بگم تمام زندگیم بود دروغ نگفتم!

مثه بچه ها نگاهم کردو گفت:اینا حرفای شهرزادنیس درسته؟شهرزادی که من دلمو بش دادم این چیزا رو نمیگفت این حرفا رو نمیزد اون مهربون بود اون جز من کسیو قبول نداشت اون...

به اینجا که رسیدسرش دادکشیدم:اون شهرزاد مرد تموم شد بسه دیگه.

زدم زیر گریه و راه افتادم سمت خونمون اما اون وایساده بود وسط کوچه!

نمیدونسم چرا باهاش اینطوری کردم اون چند روز نرفتم بیرون جواب تلفنای سحرم ندادم چون میدونسم میخواد از پیمان بگه...

گذشتو گذشت تا یه روز دیدم یکی دستشو گذاشته رو زنگ حالا بزنو کی نزن مامانی آیفونو جواب دادو گفت:سحره زده به سرش فک کنم داره میاد تو برو جلوش

 

ادامه دارد

.

.

.

.گاهی دلم میخواد یکی ازم اجازه بخواد ؛ که بیاد تو تنهاییم .... و من




اجازه ندم ! و اون بی تفاوت به مخالفتم بیاد تو و آروم بغلم کنه و بگه :




مگه من مردم که تنها بمونی ... !!!

 

یکشنبه بیست و دوم مرداد 1391| 17:36 |شهرزاد

بهی و شوهی جونش اومدن

بهی خیلی ناز شده بود بیشتر از اون چیزی که فکرشو میکردم!

وقتی از در اومد تو اشک جلوی چشمامو گرفت نمیتونسم باور کنم این همون دختر عمه ی خل خودمه که مهارتمون مردم آزاری بود وگند زدن تو کارا

موقعی که میخواستن خطبه رو بخونن مامانجون دست منو گرفت که نرم تو میگفت بده دخترمجرد بره تو واین حرفا اما خب من همین یه دختر عمه رو داشتم مادریو پیچوندم رفتم دم در اتاق همه تو بودن منم پشت سرعاقد رو صندلی وایسادم

موقعی که خطبه رو خوندن تمام فکرم شد پیمانو شاهین نمیدونسم چه دعایی بکنم فقط تنها چیزی که تو ذهنم اومد این بود که هممون خوشبخت شیم!

اما چند دیقه نشد که دلم خواس دعای دیگه ای بکنم اونم اینکه چندسال دیگه منو پیمان سر این سفره باشیم و بهم قول بدیم همو خوشبخت کنیم

توی فکروخیال بودم که صدای بله عروس اومد.یه یووووهوووووو گفتم پریدم تو

داماد از حرکت من تو شک بود آخه تقریبا منو آروم دیده بود

خندش گرفته بود بهش گفتم:بهیو از چنگم دراوردی حالام میخندی؟

لپمو کشید گفت:بابا خامم کردن مال خودت بزار تا عسل نخوردیم پسش بدم

خواستم جوابشو بدم که مامانش ظرف عسلو گرفت جلوشون!

بعداز اون ساعت۱۱رفتیم هتل واسه شام وعروس کشون و دوباره برگشتیم همه خونه عمه

تاساعت۴صبخ بزنوبرقص بود و حسابی از فکروخیال بیرون بودم وداشتم خوش میگذروندم

اما گوشه ی سالن شاهین بود که داشت با نگار حرف میزد منم داشتم از فضولی میترکیدم اما مطمئن بودم بعا همشو میفهمم...

با آسا برگشتیم تو اتاق عقد و کلی عکسای خوشگل خوشگل گرفتیم و حرفیدیم اونشب طرفای۵دیگه کسی جز ماها نبود خونه عمه.منم با بهی و مامان داشتم تو اون اتاق میحرفیدیم بهیم دم به  دیقه قسم وآیه که توروخدا من خوشگل شده بودم؟؟

دیگه با آخر بازوشو گاز گرفتم تا نپرسه 

خلاصه طرفای ساعت۷صبح بود که رفتیم خونه اما عمه از بابا قول گرفت که واسه ناهار برگردیم اونجا عمواینا هم بودن عصرشم عمه میخواس با مامانی بره خرید واسه پشت پای داماد

تا یه هفته نرسیدم به دوستام بزنگمو اس بدم فقط هراز گاهی پیمان اس میداد که جوابشو نمیدادم نمیخواسم وابسته شیم...

 

ادامه دارد...

.

.

.

.مدتـــهاســـت
دلـــم شـــروعــی تـــازه میخــــــواهــد
تــو بیـــــــا
مــــــرا دوبـــــاره آغـــــــاز کـــن…

یکشنبه بیست و دوم مرداد 1391| 16:49 |شهرزاد|

█▓▒DeSiNeR▒▓█